#شاهین_پارت_218
سکوت کرد تا باقی حرف ها و نگرانی هایش را میان چشمانش بخوابم. حسم لبخندی بود که روی لب هایم نشست. دستم را جلو بردم و پیپش را برداشتم:
- حساب کردم روت آرمین... خیالت راحت... امشب یهو بهونه کردم بیام پیشت... تو هم یهو خواستی این حرفا رو بزنی. من که می شناسمت و می دونم اهل این حرفا نبودی!
لبخندم کشیده شد و پیپ را باز به سمتش گرفتم:
- رفیقی ! ممنونم ... به حرفات فکر می کنم حتما.
لب هایش کمی بالا رفت. همین هم برای نشان دادن احساسش کافی بود! در سکوت او پیپش را کشید و من سیگارم را تا رضا آمد. لبخندش، حال خوشم را بهتر کرد. به حدی که تا خانه برسم، به موسیقی شادی گوش دادم و سعی کردم همراه خواننده ی ترانه، کلمات را زمزمه کنم تا حالم بهتر شود. انگار نه انگار که این همه اتفاقات ناگوار در همین چند روزه، برایم افتاده است! برعکس شایلین که با سگرمه های در هم، روی مبل نشسته و نگاهم می کرد ! حرف زدم و جواب نداد! غذا را برایش چیدم و با همان حالت قهر و اخم نشست و چند لقمه ای به زور به دهان گذاشت و بعد به اتاقش برگشت!
حالم گرفته شده بود منتها هم خسته بودم و هم حوصله ام نمی کشید در این شرایط با دخترم حرف بزنم. حرف آرمین هم دائم در گوشم زنگ می خورد. نباید از شایلین به عنوان تکیه گاه استفاده می کردم. دخترم هنوز اول راه جوانی اش بود. باید کمی با مشکلاتم رو به رو می شدم و خودم راه حلی برایشان می یافتم. همین که بابت دیر رسیدن و نبودنم و همچنین ماجرای دل آرا، از دستم ناراحت بود، باعث شرمندگی ام می شد.
خواب مسکن مقطعی خوبی برای آرامش من بود. بهانه ای که بالاخره از کوه مشکلاتم فاصله بگیرم و درگیر رویا و کابوس، تا صبح بگذرانم ...
**
همیشه اعتقاد داشتم که زمانی، انسانی از عادت های روزانه اش، بیزار می شود، یا فراموششان می کند، حتما حالش بد است! حسی که حالا در مورد خودم مطمئن بودم! حتی حوصله ی حمام کردن نداشتم و همان لباس های دیروز را پوشیدم و بی توجه به پوزخند ِ شاهین درون آینه، از اتاق بیرون زدم. هنوز دو سه قدم تا در فاصله داشتم و دستم برای برداشتن سوئیچ بالا رفته بود که صدای باز شدن در اتاق شایلین ، سرم را برگرداند. کنار در اتاقش، تکیه زده به دیوار، دست ها را روی سینه جمع کرد. قیافه ی طلبکار و حق به جانبش، لبخند کم رنگی را روی لبانم نشاند:
- صبح به خیر!
نگاه شایلین تغییری نکرد. حسرت عمیقی در ذهنم ریشه دوانده بود. حسرتی که مثل هر باری که اتفاق ناگواری در زندگی مان رخ می دهد و ما را از خواب خرگوشی مان بیدار می کند، مرا تحت تاثیر قرار می داد. عذاب وجدان، کلافه ام می کرد و شروع به سرزنش خودم می کردم. حسم، پاهایم را به حرکت در آورد تا رو به دخترم بایستم:
- ببخشید شایلین جان، می دونم عصبانیت کردم. من هیچ وقت پدر خوبی برای تو نبودم. الانم یه کم سرم شلوغه ...
- سرت با دل آرا خانم شلوغه درسته؟
متعجب شدم اما مقصر بودم و زود نگاهم را به فرش زیر پایم دوختم:
- نه! ربطی به اون نداره ...
شایلین عصبی راه افتاد:
- جدی؟ خب پس چرا کاری که ازت خواستم رو انجام ندادی؟
اخم کرده سر بالا کردم . شایلین پشتش به من بود و به سمت مبل بزرگ می رفت. جواب ندادم تا او همان جا بایستد و به سمتم برگردد:
- ها بابا؟ تو واقعا نمی خوای از دستش راحت بشی؟ اصلا نمی فهمم چی کار داری می کنی!
به اتفاقات این چند روز فکر کردم. نمی خواستم شایلین ناراحت شود و فقط سعی کردم چیزی به روی خودم نیاورم:
- نه نگران نباش! کار خاصی نمی کنم. یه کم با شرکت درگیرم. اتفاقا گفتم که پیشنهادت رو دوست داشتم. اگر صبر کنی همه چیز درست می شه.
@romangram_com