#شاهین_پارت_217

مردمک هایش چرخید و نفسش را بیرون داد:
- مرسی... تو چه خبر؟ خوش می گذره؟
- ای ... می گذره. درگیرم ...
- شایلین چه طوره؟ هنوزم ایران رو دوست داره؟
با خنده ، آهی کشیدم:
- ظاهرا که آره... من کاری بهش ندارم. اونم همین رو می خواد! نسل جوون امروزیه دیگه!
- اوهوم... تو سن حساسیه شاهین. هواشو داشته باش!
نگاه نگرانش، حواسم را جمع کرد. سرم را آهسته تکان دادم :
- دارم. البته ... فکر کنم باید به اون بسپاری هوای منو داشته باشه!
تکیه زدنش، جیر جیر صندلی را بلند کرد تا اخمش را ببینم و سکوتش وادار کرد تا ادامه بدهم:
- تو که منو می شناسی ....
- می شناسم!
- پس قبول کن که اون باید هوای منو داشته باشه !
یک باره به جلو خم شد و خیره به چشمانم گفت:
- اشتباه بزرگت تو زندگی اینه که فکر می کنی باید کسی هواتو داشته باشه! وگرنه حق داری اشتباه کنی!
- من؟
تعجبم، اخم هایش را بیشتر در هم کشید:
- بله! خود ِتو! توی این چند سالی که می شناسمت، کم ندیدم ازت! شاهین... هیچ کس مثل خود ِ آدم نمی تونه هوای خودشو داشته باشه! کی اینو تو می فهمی؟
درون سینه ام، می سوخت. اما آرام بودم! تنها آه کشیدم و آرمین، آهسته تر ادامه داد:
- چشماتو باز کن و به خودت تکیه کن! عوض اینکه این همه به این و اون آویزون شی! مخصوصا این زنهایی که دور و برتَن! هیچ کدوم ... ببخشید اما ... مادرت نمی شن!
شکست... خیلی بزرگ نبود اما فضای سینه ام، یک باره خالی شد. سرم را بالا گرفتم و زل زدم به چشم های آرمین که عجب صادق بودند! درونشان، مادرم نشسته بود و لبخند پر از محبتش... لبخندی که پر از حمایت خالصانه بود. آرمین پلک زد تا من دوباره حواسم جمع شود.
- می دونی فضول نیستم. هیچ وقت از دوستی مون سو استفاده نکردم. هر چیزی جای خودش داشت... و داره. هر شرایطی داشته باشی، برای من دوستی! چون من شاهین رو دوست دارم و تو هستی! منتها ... دلم خیلی می سوزه ... برای احساست ... برای روزایی که از دست می دی .... روی این حرفام، رفیقانه حساب کن ...

@romangram_com