#شاهین_پارت_216
- یه چیزی بهت می گم، خوب بشنو... اگر تو هم می خوای با احساسات تصمیم بگیری، بیا جلو... من واقعا تحمل رو دست خوردن رو ندارم. شکست عاطفی توی این موقعیت و سن و سال... برای من مرگه... وگرنه ... برام هیچی مهم نیست. اما اگر نیستی، دیگه سراغی از من نگیر... هر چی گرفتی نوش جونت... برو به زندگیت برس. منم چشمامو روی واقعیت هایی که بهم نگفتی، می بندم!
لحظه ای سرش را بالا آورد و دهان هم باز کرد، اما نمی دانم چه شد که با سکوت، سرش را پایین انداخت. بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و بعد کم کم عقب تر رفت. انگار مردد بود. دستش می لرزید و به سمت دستگیره هم کشیده می شد، اما باز سر جا نگهش می داشت.
بالاخره صدای لرزیدن موبایل من، دلیل خوبی برای رفتن شد! خدانگهدار را زمزمه کرد و از ماشین پیاده شد. اما قبل از آن که در را ببند، کمی سرش راخم کرد:
- مراقب خودت باش... یه دکتر برو ...
نگاهش صادقانه بود. لبخند زدم و با بستن در، به سمت خانه رفت . گوشی را برداشتم و با دیدن اسم شایلین، آه کشان، جواب دادم:
- بله؟
- بابا کجا موندی تو؟
به سمت دل آرا برگشتم که وارد خانه می شد:
- دارم می یام خونه، شام چی می خوری!؟
- اه ... حالم از این غذای بیرون بهم خورد! نمی شه یه اشپز بگیری غذا درست کنه!؟
دل ارا با تعلل در را بست و من لبخند زدم:
- چرا! اونم چشم... حالا امشب برات یه غذای فرنگی می گیرم خوبه؟
- باشه. زود بیا پس !
منتظر خداحافظی یا جواب نشد و مثل هر بار دیگر، گوشی را سریع قطع کرد! با خنده گوشی را پشت فرمان انداختم و کوچه را دور زدم. حسم می دانست دل آرا تا همین حالا، پشت در خانه ایستاده است! چرایش برایم مهم نبود، اما حالم بهتر از قبل به نظر می رسید. دنبال رستوران برای سفارش شایلین می گشتم که یاد آرمین افتادم. فرصت مناسبی بود و یک راست به سمت رستورانش حرکت کردم.
دیدن آرمین، دوستی که مثل همیشه کلاه لبه دارش را پایین کشیده بود و با پیپ اش ور می رفت، لبخندم را کشیده تر کرد. سلام بلند ِ رضا، سر او را هم بالا کشید. ابرویی بالا انداخت و ایستاد:
- شاهین؟! خوبی؟ بشین!
روی صندلی چوبی نشستم و رو به رضا گفتم:
- رضا جان یه چیز خوشمزه و جدید که باب دل دختر فرنگی من باشه، آماده کن می برم...
رضا لبخند زنان سر تکان داد و راه افتاد:
- بله چشم ...
نگاهم به آرمین رسید که همچنان با چشم رضا را دنبال می کرد:
- خوبی تو؟
@romangram_com