#شاهین_پارت_215

دل ارا آه کشید و چشم از نیم رخ من گرفت. انگشتانش هنوز نوازش می کردند. دست دیگرم را بالا بردم تا روی دستش بگذارم. این طور سرش را هم بالا آورد و به لبخند بی جان من رسید:
- نگرانتم شاهین! صورتت مثل گچ شده ...
- خوبم ... می شناسم خودمو...
- نگرانتم...
- نباش...
دل آرا به بازویم تکیه زد و من دلم آغوشش را خواست. نگاه آدم ها، نمی گذاشت، به خواسته ام برسم و به همین دلیل بلند شدم. دل آرا با ترس نگاهم می کرد:
- حالت خوبه؟
- خوبم... بریم ...
به سمت ماشین در سکوت راه افتادیم و با نشستنمان، سریع حرکت کردم. خیابان های شلوغ را در همان خاموشی، گذراندیم و رسیدم به کوچه ی آشنا... کوچه ای که در همین مدت کم، جای دنج خاطرات خوش طعم و خوش بویی شده بود! ماشین را که خاموش کردم، دل ارا کمربندش را باز کرد:
- نگرانتم شاهین. کاش می رفتی دکتر... می خوای باهات بیام بری بیمارستان؟
با لبخند سرم را بالا بردم:
- نه ... فقط ... اگر می شه بیا بغلت کنم!
دل آرا مبهوت ثانیه ای نگاهم کرد و بعد یک دفعه میان دست های باز شده ام، پرید. گردنم را بوسید و زمزمه کرد:
- دوستت دارم شاهین... کاش می رفتی دکتر.. زیاد ... حالت رو به راه نیست...
- خوبم ...
سرش را عقب برد و خواست حرفی بزند اما دیدن لب های خوشرنگش، صبرم به انتها رساند! دوست داشتم، نه چند دقیقه و نه چند ساعت! بلکه سال ها لب هایم را روی گرمای لب های شیرینش بگذارم و زمان بگذرد. من بمانم و او و همین کوچه ی خلوت و تاریک! او هم آرام گرفته و انگشتانش میان موهایم می چرخید. سرم را عقب بردم و با انگشت گونه و کنار لب هایش را نوازش کردم. قلبم افسار زبانم را به دست داشت و کلمات بی خواست من، روی زبانم می گشت:
- تو دختر دوست داشتنی هستی دل آرا... دوست دارم هستی... فقط ... کاش همه چی همین طوری که الان هست می موند!
لبخند غم انگیزی روی لبانم نشست و چشم به مردمک های مات شده ی او دوختم:
- گاهی آدم ، تصویر یه رویا رو به هزار تا واقعیت شاید شیرین هم نمی ده! نمی دونم چه مرگمه که این طوری ام. من هیچ وقت تا این حد اسیر احساساتم نبودم . همیشه عقلم هم خودش رو قاطی ماجرا کرده و .... نتونستم اون لذتی رو که می خوام، ببرم... اما ... این بار نمی خوام به حرفش گوش کنم. اونم توی این شرایطی که هستم!
نفسم را آهسته بیرون فرستادم تا سینه ام سبک تر شود.
- من هیچ وقت سهیلا رو نخواستم. مجبور شدم اما به حرف عقلم گوش کنم و همین شد تا با حسرتی که روی قلبم بود، دنبال دخترای دیگه هم باشم! نقطه ضعف بزرگی که خیلی منو از زندگی عقب انداخت. بعد از طلاق ، روزای سختی رو گذروندم. فکر می کردم دنیا به آخر رسیده . اما بالاخره بلند شدم. بعد ... کم کم ابراز علاقه ی دخترا برام پر رنگ شد. منتها... توی این هشت سال، نتونستم هیچ وقت دل به زنی ببندم که چشمم رو سیر کنه و نذاره به دختر دیگه ای فکر کنم. دختری که زودتر از عقلم، احساسم دوستش داشته باشه. پای منافعی وسط نباشه و فقط به خاطر احساسم بخوامش ...
آه که کشیدم، دل آرا، سرش را پایین انداخت. دست هر دویمان از نوازش کردن، دل کنده بود. به جایش، من پوست گرمش را حس می کردم و او روی کنسول وسط ماشین، با ناخنش خط های فرضی می کشید! تصمیمم را گرفتم و محکم تر از قبل ادا کردم:

@romangram_com