#شاهین_پارت_212

حتی پلک نمی زدم تا لحظه ای از واکنش هایش را از دست ندهم. ناباورانه به صندلی تکیه داد و همچنان نگاهم می کرد! رسیدن قهوه هایمان، فرصت مناسبی برای او شد تا خودش را پیدا کند. پسر پیشخدمت که دور شد، باز به جلو خم شد و لب زد:
- شاهین... یعنی ... تو ... چرا می خوای این کارو کنی؟
باآرامش خیال، قاشق کوچک را میان قهوه ام گرداندم:
- چه طور؟ منظورت رو متوجه نمی شم !
بیشتر خم شد و دستم را گرفت تا نگاهم بالا بیاید:
- تو حاضری با من ازدواج کنی؟ بهم اعتماد میکنی؟
- آره ...
- چرا؟
نه سوالش، بلکه چیزی که میان چشمانش می درخشید برایم جالب توجه بود:
- چرا ؟ چرا نداره! گفتم بهت که اتفاقی بینمون افتاده و ...
پوزخند دل آرا ، جمله ام را نیمه گذاشت. اخم کردم و او بی توجه به ناراحتی ام گفت:
- نمی فهمم! یعنی چی؟ اگر هر مرد دیگه ای توی موقعیتت بود، هیچ وقت این حرفو نمی زد! داری با من شوخی می کنی!
آه بلندی کشیدم و فنجانم را کنار لبم نگه داشتم:
- فکر می کنی قیافه ام شبیه کسایی که شوخی دارن؟
- شاهین...
فنجان را درون نعلبکی اش گذاشتم و من هم مثل او به جلو خم شدم. حالا چشم هایمان رو به هم بود:
- من بهت اعتماد کردم. گفتی اتفاق افتاده و ...
- فقط واسه اون اتفاق؟ یعنی می خوای باهام ازدواج کنی به خاطر این که ...
کمی خودم را عقب کشیدم و باز فنجان را بلند کردم. قهوه عطر خوشی داشت . کمی مزه اش کردم تا گرمایش، حالم را بهتر کند. نیاز به مسکن قوی داشتم تا شاید جان و دلم آرام تر شود. دنبال علت این حرف هایم می گشتم! به طور مسخره ای، در فکر امتحان دل آرا بودم! آن هم در شرایطی که شایلین، پرده از هویت واقعی اش، کنار زده بود! چرا پس باز هم نقابش را دوست داشتم؟
نگاهش کردم و مطمئن شدم، همیشه نقاب ندارد! مثل حالا که صاف و پوست کنده، خیره به صورتم مانده بود!
- نمی دونم... اما اینم مسئله ی کمی نیست. گرچه نیاز به شناخت داریم! برای همین دوست دارم پدرت رو ببینم. اونم با تعریفایی که ازش کردی!
دهانش را محکم بهم دوخته بود! حرفی نزد و من با آرامش قهوه ام را نوشیدم. فنجان خالی را که روی میز گذاشتم، با لبخند گفتم:

@romangram_com