#شاهین_پارت_213

- قهوه تو بخور!
دل آرا با کشیدن نفس عمیقی، آرنجش را روی میز گذاشت:
- آدم عجیبی هستی شاهین! هر روز که می گذره، بیشتر هم به نظرم عجیب تر می شی!
- از کدوم لحاظ؟
- همه چی! هیچ مردی توی شرایط تو، این حرفو نمی زنه!
- جوری حرف می زنی که انگار تا حالا با صدتا مرد رابطه داشتی و آنالیزشون کردی!
باز عقب نشینی کرد. چشم از نگاهم گرفت و شانه هایش را بالا انداخت:
- ربطی به رابطه داشتن نداره! دیدم و شنیدم! مردایی که به خاطر خودشون، هزار تا زن رو زیر پا له می کنن و می رن!
- این که دلیل نمی شه، منم قصه ی هزار تا زن رو شنیدم که از مردا سواستفاده می کنن و بعد که تیغشون زدن، می ذارن و می رن سراغ یکی دیگه!
حتی زیر نور کم رنگ لوستر لوله مانند و استیل بالای سرمان هم، می شد پریدن رنگ دل آرا را دید. مردمک های گشاد شده اش، جرات کنده شدن از صورتم را نداشت و من خوشحال برای این تیر به هدف نشسته، ادامه دادم:
- دلیل نمی شه همه رو با یه چوب زد! بالاخره باید آدم به کسی اعتماد کنه یا نه؟ تو رو نمی دونم اما من یه لحظه هم شک نکردم. نه برای قرضی که بهت دادم و نه موضوعی که بینمون اتفاق افتاده!
چشمان دل آرا تنگ تر شد.
- اره اما .... یعنی توی این دوره زمونه اعتماد نمی شه کرد به کسی...
- تو الان به من اعتماد نداری؟
بی جواب زل زد و من با لبخند ادامه دادم:
- خودت گفتی اون شب اعتماد کردی بهم!
به جای من قهوه اش را نگاه کرد. بعد فنجان را برداشت و با آرامش مشغول نوشیدن شد! اجازه دادم با خیال راحت فکر کند. من هم به این فرصت زمانی نیاز داشتم. مغزم دائم نهیب می زد که برای چه این حرف ها را به او گفتم. دنبال چه می گشتم، خودم هم درک نمی کردم! شایلین گفته بود دل آرا کیست و من باید از این زن دوری می کردم. اما کشش خاصی داشتم. این پس زدن عقل و کشش احساسم، نازنین را جلوی چشمم آورد! حس می کردم، هر لحظه پرده ی دیگری از این نمایش کنار می رود و من بهتر می توانم متوجه ی اتفاقات باشم. نازنین بی گناه بود. دل آرا چه؟
- من بلدم فال قهوه بگیرم!
چشمم به دستانش بود که فنجان را برداشت و برعکس روی نعلبکی گذاشت. سرم که بالا کشیده شد، به نگاهش رسیدم. اما دل آرا نبود! دختر لوند و بازیگوشی که خوب دل می برد! نگاهش شبیه زن عاقلی به نظر می رسید که حرف خیلی داشت و البته غم بزرگی! تا فنجان را بردارد، سکوت کردیم و بعد، او آهسته گفت:
- اووم... چه قدر همه چیز بهم ریخته ست! سفر می بینم... یه داس ... یه زن ... با موهای رنگی!
چشم از فنجان گرفت و لب هایش کمی کش آمد:
- مراقب خودت باش!

@romangram_com