#شاهین_پارت_211

با پیچیدن ماشین داخل خیابان، دل آرا به کافه ی کوچکی اشاره کرد:
- این جاست...
خوشبختانه مشکل جای پارک نداشتیم و خیلی زود، همراه هم وارد کافه شدیم. برخلاف انتظارم، داخل کافه بزرگ تر بود! خبری از میز های بهم چسبیده نبود و فاصله ی بعضی از میزهای کنار دیوار، به حدی بود که بشود، راحت صحبت کرد! دنج ترین میز را انتخاب کردم و با اشاره ام، دل آرا راه افتاد.
بعد از نشستنمان، نگاهم هنوز به در کافه و دیوارهای پر از تابلوهای نقاشی اش می گشت که دل آرا گفت:
- جای خوبیه. تا خودتم نخوای، کسی برای سفارش نمی یاد. حالا چیزی می خوری یا نه؟
عطر قهوه کلافه ام کرده بود، منو روی میز را باز کردم و با انتخاب من، دل آرا هم قهوه سفارش داد. بعد از رفتن پیشخدمت جوان کافه، دل آرا شالش را مرتب می کرد و من دقیق تر نگاهش کردم. تصمیمم را گرفتم و گفتم:
- پدرت برنگشت؟
دل آرا چشم از آینه ی کوچکش گرفت:
- پدرم؟ چه طور؟
- همین طور! دوست دارم باهاش آشنا بشم ...
آینه را بست و داخل کیفش گذاشت:
- نه هنوز ... اما آخر هفته احتمالا می یاد. جالبه برام، چرا دوست داری باهاش آشنا بشی؟
به جای صوررت او، به میز چوبی زیر دستم چشم دوختم و گفتم:
- تو مگه نگفتی دوست داری باهام ازدواج کنی؟
جوابی نشنیدم تا سرم را بالا بگیرم و به نگاه مبهوت دل آرا برسم! شانه ای با لبخند بالا انداختم و ادامه دادم:
- خب ؟ ... بالاخره لازمه من با پدرت آشنا بشم دیگه!
دل آرا شوک زده، خودش را جلو کشید:
- تو واقعا این تصمیم رو گرفتی؟
باز نگاهم به میز ماند. افسار زبانم دست خودم نبود و هر چه در لحظه به ذهنم می رسید را ، به بیرون پرتاب می کرد..
- اتفاقی میونمون افتاده که مقصرش منم! خودمم نمی دونم و اصلا درست یادم نیست، چه طور ، منتها شده... من بهت اعتماد دارم و حرفتو باور می کنم. نمی خوام این اتفاق بدی برای تو باشه.
نگاهش هر لحظه مبهوت تر می شد. تنها سرش را آهسته تکان داد و من آه کشان ادامه دادم:
- نمی تونم احساسم رو درست بیان کنم. چون یه کم ... یعنی همه چیز عجله ای اتفاق افتاد. تو ... دختر خوبی هستی. من بهت اعتماد می کنم.

@romangram_com