#شاهین_پارت_210

- اشکال نداره اصلا... بیا می بینمت... دوستت دارم.
بی جواب، تماس را قطع کردم. دلیل رفتنم را نمی دانستم اما، دوست داشتم بروم. این اولین بار بود، بعد از حرف های شایلین، دل آرا را ملاقات می کردم. حالا که از خواب خرگوشی ام بیدار شده بودم، فرصت مناسبی برای دیدن بیشتر داشتم! ماجرا شب تولد شایلین هم برایم معما شده بود. با این شرایط جدید، مطمئن تر بودم که دل آرا دروغ می گوید.
با همین فکرها، از شرکت بیرون زدم و حدوداً چهل و پنج دقیقه ی بعد دل آرا با لبخند کنارم نشست. جواب سلامش را دادم و به بهانه ی رانندگی، به رو به رو خیره ماندم. بعد از بستن کمربندش، نگاهش رو به من ماند و بعد از چند ثانیه ای به حرف آمد:
- بهتری شاهین؟ چه خبر؟
- اوهوم! تو خوبی؟
حالات صورتش را حدس می زدم! او هم در فکر بود و مردد و با احتیاط صحبت می کرد:
- ای ... منم بد نیستم. چه خبرا؟ شایلین چه طوره؟ زنگ زدم گفت دارم می رم بیرون بگردم!
نشد نگاهش نکنم! و همین نگاه کوتاه، لبخند را روی لبان او نشاند:
- بهش گفتم می خوای من بیام، اما گویا توی تولدش دوست پیدا کرده، حسابی مشغوله..
صدای زنگ موبایل، مسیر نگاه هر دویمان را به گوشی من رساند که پشت فرمان گذاشته بودم. گوشی را برداشتم و با دیدن اسم پروانه، اخم هایم در هم فرو رفت. به خودم لعنت فرستادم و گوشی را باز پشت فرمان انداختم. از اول می دانستم پروانه تنهاست و خیلی زود وابسته شد. اما همیشه دلم را به منطقی بودنش خوش کرده بودم و حالا، برعکس تصور من رفتار می کرد!
- جواب می دادی!
تازه یاد ِ دل آرا افتادم! نفهمیدم اسم را دیده یا نه، اما به روی خودم نیاوردم!
- مهم نیست!
دل آرا قانع از شنیدن همین دو کلمه، با خیال راحت تری نشست:
- دوست داری بریم یه کافه ای جایی بشینیم؟
فکر بدی هم نبود! آن هم در این شلوغی خیابان ها، با سر تایید کردم و دل آرا به خیابانی اشاره کرد:
- این جا رو برو ، یه کافه ی دنج هست...
راهنما زدم و پرسیدم:
- خوبه تو همه جای تهران رو می شناسی!
نگاهش کردم تا بهت و ترس را یک باره میان صورتش ببینم.
- ها؟ نه همه جا رو که ... من ... این جا یعنی خونه ی یکی از فامیلامونه. من زیاد اومدم این جاها!
با شناختی که داشتم، مشخص بود، دروغ می گوید ، گرچه من به جای فکر کردن به حرف های او، به خودش فکر می کردم! چرا هنوز هم به نظرم دل آرا دوست داشتنی و مظلوم بود؟ حس عجیبی میان قلبم می گشت که حتی از دل آرا دفاع میکرد! می خواست حمایتش کند و همین زبان من را هم می بست!

@romangram_com