#شاهین_پارت_209

- بله؟
- وای شاهین؟ حالت خوبه؟ نگرانت شدم به خدا...
اخم هایم در هم رفته بود. دل آرا هم مثل تقریبا تمام آدم های زندگی ام، قصد سو استفاده داشت! گرچه کارش مشخص بود! فقط دنبال پول بود و بس!
- شاهین!؟ خوبی؟
صدایش لرز داشت. آه کشیدم و دوباره صدایم کرد:
- شاهین... نگران شدم تو رو خدا. کجایی؟
زبانم نمی گشت حرفی بزنم، در عوض داشتم به ساعت هایی که با هم بودیم فکر می کردم. به حرف هایی که از خودم گفتم . یادم افتاد که از وضعیت شرکت هم تا حدودی تعریف کردم برایش. از ماهان و مشکلات مالی ام!
- شاهین ... وای ... خدایا... خوبی؟ هستی؟
فکری به ذهنم رسید و سریع روی زبانم گذاشتم:
- خوبم... نگران نباش... تو کجایی؟
- شاهین به خدا مردم و زنده شدم. از دیشب چرا جواب نمی دی؟ نمی خوام مزاحمت بشم اما حس می کنم خیلی ناراحتی. نکنه شایلین ...
- نه ... چیزی نیست... فقط ... بهت گفتم که تو شرکت درگیرم ...
- ای بابا، لعنت بیاد به این کار که این قدر بهم می ریزه تو رو ...
از پنجره فاصله گرفتم و سوییچ را از کشوی میز برداشتم:
- دل آرا بیکاری؟
ذوق زده استقبال کرد:
- آره تقریبا. تو کجایی؟
- من شرکتم... بیام دنبالت؟ خونه ی خاله ات هستی؟
صدای بسته شدن دری آمد و گفت:
- نه اون جا نیستم... ببین من می تونم یه نیم ساعت دیگه، سر خیابون یوسف آباد باشم. می تونی بیای اون جا؟
در ذهنم مسیر را اندازه گیری کردم و بی خیال ترافیک گفتم:
- آره... فقط شاید کمی ترافیک باشه، دیر تر بشه.

@romangram_com