#شاهین_پارت_208
- عجله نکنم؟ اتفاقا باید عجله کنم! تو خبر نداری، اینا دارن با آبرو و اعتبار من بازی می کنن!
- اما...
- اما و اگر نداره! باید زنگ بزنم به نازنین! اون می تونه بهم کمک کنه!
طاها گیج نگاهم می کرد که پشت میز نشستم:
- برو از طرف من به همه بگو، شرکت تعطیله!
طاها بهت زده خواست چیزی بگوید که اشاره کردم ساکت باشد:
- برو طاها، من به سکوت احتیاج دارم و در ضمن این طور دستشون برای خراب کاری کوتاه می شه ...
طاها سرش را آهسته بالا و پایین کرد و یک قدم به سمت در رفت اما پشیمان برگشت:
- آقا آزادی ...
حواسم به گوشی موبایلم و پیام های دل آرا بود!
- بله؟
- من به شما یه عذر خواهی بدهکارم ...
سرم را که بالا بردم، او هم نگاهم کرد:
- من ناخواسته یه سری اطلاعات به برادرم دادم! ببخشید واقعا... حق نداشتم حرفی بزنم منتها... فکرشم نمی کردم برادرم بخواد همه رو کف دست ِ دشمن شما بذاره ...
سرم را با آهی تکان دادم :
- بی خیال... ممنونم که بازم زود گفتی... برو که خیلی کار داریم از این جا به بعد ...
طاها از اتاق بیرون رفت و من، همچنان به در بسته خیره بودم. نباید عجله می کردم اما حسی دائم در سرم فریاد می زد که از بهترین دوستم، خنجر خوردم. درد داشت. آه کشیدم و سرم را روی میز گذاشتم. کمی آرامش، کمک می کرد تصمیم بهتری برای این وضعیتم پیدا کنم. تصمیمی که شاید زندگی ام را زیر و رو می کرد...
**
سومین بار بود که اسم دل آرا روی صفحه ی گوشی ام روشن و خاموش می شد. شایلین پیام داده بود که خانه نیست و این قدر هم بی حوصله و درگیر بودم که نپرسم با چه کسی و کجا می رود! نگاهم به اسم دل آرا بود. باید با این گفته های شایلین، از دل آرا هم ناراحت می شدم منتها ... ته دلم حس بدی نبود و یاد بعدازظهری که با هم گذراندیم افتادم. تماس قطع شد . گوشی را بی حوصله روی میز کارم انداختم و کنار پنجره سنگر گرفتم. هوا تاریک شده بود. نیم ساعت پیش ، طاها هم رفته بود و حالا جز من و رحیم کسی در شرکت نبود.
لرزیدن های گوشی همراهم، سرم را برگرداند و باز به اسم دل ارا رسیدم! این بار آه کشان، دست دراز کردم و گوشی را برداشتم:
@romangram_com