#شاهین_پارت_207

- حالتون...
- خوبم... حرف بزن... این ماجرا داره منو آزار می ده، بذار تکلیفمو بدونم.
طاها با ترس عقب نشینی کرد:
- والا مطمئن نیستم... باید روش فکر کنیم...
- باشه. الکی حرفی نمی زنم، روش فکر می کنم . تحقیق می کنیم. بگو چی می دونی... سیستما خراب شد ... کار کی بود؟ نازنین هم دستش با اون توی یه کاسه س؟
سر طاها محکم تکان خورد:
- نه .. من دیروز کلی با خانم یثربی صحبت کردم. تمام حرفاش درسته.
قلبم خوشحال بود از بی گناهی نازنین منتها سگرمه هایم در هم رفت:
- یعنی چی؟ مگه خودت نگفتی یه نفر سیستما رو ...
- چرا ... فکر کنم... یعنی بازم اجازه بدین،
کلافه تر از این بودم که صبوری کنم:
- تو بگو بهم، من فعلا حرفی نمی زنم.
مردد بود اما تسلیم شد:
- خانم غزنوی! شاید شما ندونید، اما خیلی بیشتر از یه مهندس نرم افزار، از کامپیوتر سر در می یاره! من اون شب از عمد موندم ، چون می دونستم اگه نصفه رها کنم، ممکنه بازم خراب کاری کنه!
آه از نهادم در آمد:
- وای... غزنوی رو حامد بهم معرفی کرد!
طاها فقط نفسش را بیرون فرستاد و هر دو با هم به مبل تکیه زدیم! کمی فکر کردم و بعد یک باره از جایم بلند شدم:
- باید یه طوری قضیه رو پیگیری کنیم طاها...
- نگران نباشید. من حواسم هست.
به میز رسیده بودم که او هم ایستاد:
- فقط عجله نکنید...
اخم کرده به سمتش برگشتم:

@romangram_com