#شاهین_پارت_206

بهت زده، اخم کردم:
- مهمن؟
- بله!
منتظر نگاهش کردم تا دوباره به میز زل بزند و بگوید:
- دو روز بعد از اومدنم، برادرم هی از این جا پرسید. منم خب ... باهاش حرف می زدم. خیلی هم برام جالب بود که برادرم باورم کرده و فهمیده منم می تونم کاری کنم. تا این که ...
تعللش برای ضربان نامنظم قلبم سم بود. عصبی صدایم را بالا بردم:
- طاها حرف بزن! اینا چه ربطی دارن؟
طاها ترسیده خودش را میان مبل بیشتر فرو کرد:
- ببخشید... خب ... همون شبی که فرداش سیستمای این جا بهم ریخت، من ... شنیدم برادرم با کسی تلفنی حرف می زنه. اسم شما رو هم یه بار اورد و .... ببشتر توجهم جلب شد.
- با ... کی ؟
طاها نگاهم کرد اما بیشتر از چند ثانیه طول نکشید.
- مطمئن نیستم ... اما ... یه بار صدایش کرد، آقا حامد!
رسیده بودم خط پایان! با دهان باز خیره به صورت ترسیده ی طاها بودم اما جلوی چشمم حامد بود وحرف هایش... کارهایش ... این چند سال و ...
- حا... مد... ؟
طاها با وحشت خودش را روی مبل جلو کشید:
- آقا تو رو خدا ... آروم باشید. من از اون روز ... چون .. شما قبلش گفته بودین و هم جریان خانم یثربی رو می دونستم، حساس شدم...
- باور نمی کنم... یعنی ....
زبان روی لب های خشک شده ام کشیدم. یادم افتاد که این حامد بود، به من قاطعانه گفت که پشت این جریانات ماهان فروهر است!
طاها صدایم زد و من به زحمت سر تکان دادم. طاها باز هم جلوتر آمد و دست روی پایم گذاشت:
- رنگ و روتون پریده آقای آزادی ..
صاف نشستم و نفس حبس شده میان سینه ام را با تمام قوایم بیرون فرستادم:
- دیگه چی می دونی طاها... باهام حرف بزن...

@romangram_com