#شاهین_پارت_205
- این بار چیزی واسه از دست دادن ندارم! هر کاری می کنم که تو رو هم با خودم بکشم پایین!
در را باز کردم و اهمیتی به پوزخند ماهان ندادم. پله ها را دو تا یکی گذراندم و بی توجه به منشی که به احترامم ایستاده بود، از شرکت ماهان بیرون زدم.
همان ذهن کمی آرامم را هم ، ماهان بهم ریخته بود. چه طور باور می کردم این طور ساده لوحانه، حتی یک تحقیق درست و حسابی نکردم؟ خیلی راحت از طریق شرکت اصلی برند می توانستم پی به هویت اصلی صاحب نمایندگی ببرم . سخت بود، اما شدنی! روی صندلی ماشین که نشستم، حالم تعریفی نداشت. دنبال سرنخ اصلی ماجرا می گشتم که به طاها رسیدم! مطمئن بودم طاها چیزی می داند که این طور اصرار به این دیدار داشت. یاد حرف هایش که افتادم، ماشین را روشن کردم و یک راست به سمت شرکت راندم!
به محض رسیدن، طاها را خواستم. وارد اتاقم شد و با دیدن صورت کبود شده ام، سرش را پایین انداخت. سیگار دستم را درون زیر سیگاری خاموش کردم و از روی صندلی بلند شدم:
- بشین ببینم طاها...
کند راه رفتنش، هم نگرانم می کرد و هم مطمئن تر! بالاخره سر جای همیشگی اش نشست و من هم رو به رویش، نشستم:
- طاها می شه رک و راست باهام حرف بزنی؟ هر چی می دونی بهم بگو ... من ...
سر طاها بالا آمد. چیزی میان چشمانش می درخشید که حس کردم اشک است! اخم کردم و او دوباره به میز زل زد. زمزمه وار صدایش کردم تا بالاخره زبانش باز شد:
- من ... مطمئن نیستم اقای آزادی... فقط ...
سرش بالا آمد و با التماس ادامه داد:
- تو رو خدا، ازتون خواهش می کنم، قبل از هر کاری، یه کم بیشتر تحقیق کنید. من ... خودمم شک دارم...
نفسم را به آرامی بیرون فرستادم:
- باشه. حواسم هست. نمی خوام دیگه اشتباه کنم. تا همین الانم، اون قدر خرابکاری کردم که شرکت تو مرز ورشکستگیه.... حسابم هم خالی شده و ... فکر نمی کنم به این سادگی بتونم سرپا شم... مهم هم نیست. پدرم همیشه می گفت، می شه پول رو هر زمانی و توی هر سنی به دست آورد. اما ... اعتماد رو نه! حالا دقیقا رسیدم به حرفش ..
به مبل تکیه دادم. حس و حال پدرم را داشتم زمانی که از ورشکستی اش برایم حرف زد... شکسته شد اما امیدی میان حرف هایش بود که من تلاش کنم و باز هم سرپا شدیم ... طاها با شرمندگی سر به زیر انداخت:
- من ... به نظر دیگران خیلی آدم بی مصرفی ام... چون درس نخوندم و ... بچه ی کوچیک بودم و چاقیم هم دلیل شد تا خواهر و برادرام مخصوصا، همیشه تو سرم بزنن . این که هیچی نمی شم و یه تنبل ِ شکمو هستم..
بینی اش را بالا کشید و دست زیر چشمش برد.
- همین ... خیلی زود ... احساساتی می شم و ... اشکم در میاد.... برادرام سر همین مسخره می کردن و .. بگذریم... مادرم از برادرم کمک خواست ... برای پیدا کردن کار و... اما هی طرفه می رفت تا این که یه بار مادرم خیلی پاپیچ شد و اونم فردا شبش، این جا رو معرفی کرد. وقتی اومدم شرکت، خیلی خوشحال شدم. اصلا باور نمی کردم شما منو قبول کنی ...
قصه ی تکراری بود و من بی حوصله گفتم:
- خب اینا رو ولش کن طاها، من به توانایی هات ایمان دارم!
طاها سر بلند کرد:
- نه اتفاقا همینا مهمن!
@romangram_com