#شاهین_پارت_202

- ای بابا، گفتم بعد از مدت ها دوستی رو ملاقات کردم، حالم جا بیاد، اما انگار حالت خوش نیست!
خودم را جلو کشیدم و خیره شدم به مردمک های قهوه ای رنگش:
- ببین ماهان، اومدم باهات حرف بزنم. تو که اون قدر مردش نیستی بخوای تو روی آدم، حرف بزنی!
- چه حرفی؟
این بار من پوزخند زدم:
- بهت نمی یاد این طور خودتو بزنی به کوچه ی علی چپ!
بی حوصله لیوانی که دستش بود را روی میز گذاشت و دوباره عقب رفت:
- از این جور حرفا بدم می یاد! یعنی حالمو بهم می زنه. تو منو خوب می شناسی، اتفاقا خیلی هم مردش هستم که بخوام تو روت حرف بزنم!
- دارم می بینم!
- درست حرف می زنی؟ یه باره بلند شدی اومدی این جا و داری چرت و پرت تحویل من می دی؟
من هم مثل او، به مبل تکیه دادم و دست به سینه گفتم:
- تویی که مثل بختک می افتی تو زندگی من! نمی فهمم چرا داری این کارو می کنی . اگر بحث همون انتقام مسخره ات بود که ...
به این جا که رسیدم، ماهان یک باره بلند شد و به سمت میزش رفت. حرف که نزد، من هم بلند شدم و ادامه دادم:
- یه بار به خاک سیاه نشستم! بس نبود؟ به قول خودت که دلت خنک شد ، دیگه دنبال ِ چی هستی؟
ماهان نرسیده به میزش، برگشت. ابروهای پر پشتش کاملا به هم رسیده بود .
- حقت بود! زمانی که پدر من توی زندون جون داد و بابای مفت خورت داشت پول رو پول می ذاشت واسه خاطر ...
- حرف اضافه نزن! خودت ماجرا رو بهتر می دونی! اصلا هم بوده، بین خودشون بوده، به من تو و چه!
صدایش را بالاتر برد و یک قدم به سمتم آمد:
- اگر بابای تو جاش بود هم همین حرفو می زدی؟
با اعتماد به نفس سرم را تکان دادم:
- بله! به تو چه ربط داره کار بابات! در ضمن، شما که انتقامت رو گرفتی ، دیگه چی از جون من می خوای؟ چشمت نمی بینه دوباره بلند شدم؟
- به من چه، تو داری چه غلطی می کنی؟

@romangram_com