#شاهین_پارت_201
بهت را خیلی زود از روی صورتم پاک کردم و سگرمه هایم در هم فرو رفت. این مرد باعث بدبختی من در زندگی بود. پوزخندش غرورم را جریحه دار می کرد. انگار که داد می زد و همه هم می شنیدند، من شکست خورده ام و برای التماس به این جا آمدم! فکرهایم وادارم می کرد عقب بنشینم. می خواستم برگردم و خودم مشکلم را حل کنم. در دل به طاها فحش می دادم و با یک حرکت سریع برگشتم اما هنوز قدم دوم را برنداشته، ماهان صدایم کرد:
- کجا جناب مهندس ازادی؟
خیلی وقت بود، کسی با این پیشوند صدایم نکرده بود! دلم برای روزهای قبل تنگ شد. نگاه کارمندان را روی خودم حس می کردم. صدای پاشنه های کفش زن که از روی پله ها پایین می آمد، وادارم کرد، برگردم، اما قبل از آن، اخم، چین های درشت تری روی پیشانی ام انداخت. نگاهش که کردم، هنوز پوزخندش را داشت. زن به پایین پله ها رسیده بود و منشی، با دیدنم، سر بالا کرد و گفت:
- ببخشید آقای فروهر، نگفته بودین قرار دارین.
نگاه ماهان به آنی جدی شد :
- نگم! تو نباید یه زنگ بزنی ازم بپرسی؟ به خاطر همین کار، یه روز کسرحقوق بگو برات حساب کنن!
منشی سرش را پایین انداخت و چشم گفت! زنی که قبلا با ماهان صحبت می کرد، از جلویم رد شد و لبخند کم رنگی هم زد. نه حوصله ی نگاه کردن داشتم و نه می خواستم در این شرایط حواسم را از ماهان پرت کنم! ماهان وارد اتاقش شد و همان طور گفت:
- بفرما بالا مهندس، مشتاق دیدار بودم!
حرف های کنایه دارش، ذهنم را به بازی می گرفت. دو دل شده بودم. لحظه ای روی صورت منشی که حالا لبخند زنان به پله ها اشاره می کرد، مکث کردم و بعد، با تردید قدم برداشتم! بالاخره شاید این طور مشکلی حل می شد و همین فکرها، من را تا بالا پله ها رساند. سبک دفترش، جالب توجه بود. در نیمه باز را بیشتر هل دادم تا به دفتر شیک و بزرگش برسم. خودش، سیگار خاموش بر لب، کنار میز بزرگ مدیریتی اش، ایستاده بود. با چشم به در اشاره کرد و گفت:
- ببند بیا بشین! از این طرفا!؟
دستور دادنش کلافه ام می کرد ، اما نمی خواستم کسی حرف هایم را بشنود و بیشتر از این غرورم له شود، برای همین، در را بستم و سعی کردم تنها برای ادب، با حوصله تر؛ روی مبلمان چرم گوشه ی اتاق بنشینم! به جز این ست مشکی رنگ، رو به میز خودش، کاناپه های سفید رنگ مخملی چیده شده بود و میز کنفرانس بزرگی هم طرف دیگر اتاق بود. تزئینات اتاق، ساده و شیک ، اما گران قیمت بودند! همه چیز تلفیقی از نقره و سنگ های مرمر! چرم های مشکی و سفید و قالی های دست باف و پوست پلنگی که جلوی پنجره ی بزرگ اتاق افتاده بود هم به شکوه بیشتر مکان اضافه کرده بود.
ماهان، سیگار را از کنار لبش برداشت و رو به رویم نشست:
- قبلا یادمه که حرف می زدی!
از نظر سن و سال، من از او بزرگ تر بودم. شاید سه چهار سال، اما حالا از قیافه هایمان، این تفاوت سن، نزدیک ده سال بود! او بسیار جوان تر و بشاش تر از من به نظر می رسید. نفسم را بیرون فرستادم تا زبانم هم باز شود:
- نیومدم این جا بهم تیکه بندازی و بشنوم! حوصله ی موش و گربه بازی ندارم و از این همه مشکلات خسته شدم.
اخمی روی پیشانی ماهان نشست و به مبل تکیه داد:
- خب! جالب شد! پس دلت برام تنگ شده که اومدی!؟
-گفتم باهام بازی نکن ماهان. من کاری ندارم تو بیکاری و دلت بازی کردن می خواد، من واقعا شرایط و حوصله شو ندارم. این بار مرد و مردونه بهم بگو مشکلت چیه .
- واستا تازه از راه رسیدی گویا حالت جا نیومده ... یه شربت بزن تا بهتر بشی!
اشاره اش نگاهم را به میز کشاند! بطری و پارچی روی میز قرار داشت. حرکتی که نکردم، خودش پارچ را برداشت و لیوانی را پر کرد. به سمتم که گرفت، یاد طعنه اش افتادم:
- من خیلی وقته اتفاقا رسیدم! اگر بازی شما نباشه...
@romangram_com