#شاهین_پارت_200

- به بچه ها هم بسپار مراقب باشن. قرار بود، به یکی از نمایندگی های شهرستان امروز بار بفرستیم. حتما به محمد رضا بگو حواسش باشه.
- بله چشم آقا ...
سوییچ و موبایلم را از روی میز برداشتم و با دیدن لپ تاپم به طاها گفتم:
- برای لپ تاپم رمز بذار! یه رمزی که به ذهن کسی نرسه. وقتی اومدم، ازت می پرسم!
- چشم حتما آقا ...
از اتاق بیرون زدم. جوابی به کجا گفتن خانم فراهانی ندادم و زمانی که رحیم در را برایم باز کرد، خودم را داخل آسانسور انداختم!

پیدا کردن ماهان سخت نبود. چند نفری بودند که می دانستند جایش کجاست . گرچه زمانی که فهمیدم، همچنان در شرکت سابق خودش، مشغول است،تعجب کردم. شرکتی که کار اصلی اش ، صادرات فرش های دست بافت و نفیس به کشورهای اروپایی و اسیایی بود و کنارش هر کار غیر قانونی دیگر! از وارد کردن موبایل های قاچاق تا ترخیص ماشین از گمرک!
دل به دریا زدم و بی هماهنگی وارد دفترش شدم. جایی که حداقل سه برابر شرکت من بزرگ بود و هر کجا، زن و مردی، مشغول کار بودند. قبلا مردی که به عنوان نگهبان، جلوی در نشسته بود، به میز بزرگ انتهای سالن اشاره کرده بود. دختر جوانی پشت میز نشسته و مشغول صحبت با تلفن بود. همان طور هم سر تا پای من را با دقت وارسی کرد! کاری که من هم در مقابلش انجام می دادم. کم تر از سی سال نداشت. آرایش تمیز و چشمان سبز رنگ شفافش، کنار موهایی که به تشخیص من بلوند بود، زیبایی اش را دو چندان نشان می داد. تلفن را کمی دور تر گرفت و گفت:
- بفرمایید؟
- می خوام اقای فروهر رو ببینم!
نگاهش با دقت بیشتری همراه شد:
- شما قرار ملاقات داشتید؟
با آهی سرم را پایین تر بردم:
- من دوست قدیمی شون هستم. بفرمایید بهشون، شاهین ازادی! می شناسن حتما!
- نمی تونم این جور مزاحمشون بشم! باید حتما خودتون صحبت کنید باهاشون!
اخم هایم در هم فرو رفت:
- باشه ، شما تماس بگیر من باهاش حرف می زنم!
لبخند مضحکانه ای روی لب های بزرگ دختر نشست:
- اگر شما دوستشون هستید، حتما شماره ی موبایل شخصی شون رو دارین!
عصبی شدم، یک قدم عقب تر رفتم و به دوستی که می دانستم مراوده اش با ماهان، به حدی است که شماره موبایلش را داشته باشد ، زنگ زدم. نکته ی جالب این جا بود که او هم شماره را به من نداد و فقط با منت، پیشنهاد داد خودش به ماهان زنگ بزند! غرورم بدجور جریحه دار شده بود، مخصوصا جلوی زنی که این جور با دقت و لبخند پیروزمندانه اش، منتظر نگاهم می کرد. حرف هایم را نفهمیده بود، یعنی به حدی در لفافه حرف زدم که نفهمد!
در فکر بودم که چه جور قضیه را درست کنم که ناگهان، صدای صحبت دو نفره و باز شدن در اتاق، از بالای پله های مارپیچی پشت سر میز منشی، آمد. سرم بالا کشیده شد و همان لحظه، نگاهم به صورت ماهان فروهر رسید! هشت سال گذشته، هیچ تغییری جز چاق شدن بیش از اندازه ، برایش نداشت! هنوز سبیل های پر پشتش را حفظ کرده بود و موهای مشکی رنگش، تا پشت گردنش بلند بود. نمی دانم سنگینی نگاه من بود یا اتفاق که چشم از زنی که رو به رویش ایستاده بودگرفته و به من رسید! زن چیزی گفت که توجهش را جلب کند ، اما انگار سوژه ی بهتری پیدا کرده بود، لبخندی کنج لبانش نشسته و با دقت سر تا پایم را نگاه می کرد!

@romangram_com