#شاهین_پارت_199

می دانستم قیافه و لحن صدایم خوب نیست و همین او را بیشتر ترسانده ، منتها شوک زده و مشکوک شده بودم!
- ها طاها؟ تو چی می دونی؟
طاها ترسیده سرش را تکان داد:
- به خدا من نمی خوام ... یعنی دوست ندارم فکر کنید فضولی ...
- درست حرف بزن طاها ... تو چیزی فهمیدی؟
طاها نفس عمیقی کشید و سرش را آهسته بالا و پایین کرد:
- می شه یه کم بهم اعتماد کنید؟
لحظه ای برای جواب مکث کردم و بعد قاطعانه جواب دادم:
- بله! بهت اعتماد می کنم، با این که این روزا از همه خوردم!
- آقای آزادی، یه کم راهو اشتباه رفتید... ببخشید. به خدا قصد بی ادبی ندارم.
- بی خیال ِ این حرفا، تو حرفتو بزن! کدوم راهو اشتباه رفتم. در مورد نازنین می گی؟
سرش را بالا و پایین کرد . به صندلی تکیه دادم و متفکرانه گفتم:
- اون که خب چیزی نیست! می تونم در مورد ادعاش تحقیق کنم. اما...
- آقا، به نظر من بهتره با اون اقایی که گفتید حرف بزنید.
- تو چیزی می دونی و به من نمی گی!
افتادن سر طاها، شکم را به یقین تبدیل کرد. می خواستم با زبان، حرف بکشم که گفت:
- خواهش می کنم، اگر می شه، اول برین و باهاش حرف بزنید. شاید اون جور خیلی چیزا حل شد و ... به کسی هم آسیب دیگه ای نرسید. شاید به نظر این جور بیاد که شما غرورتون رو زیر پا می ذارین، منتها... گاهی لازمه آدم از خودش مایه بذاره!
جمله اش، پتکی بود بر سرم! نگاه به صورت جوان و بچگانه اش می کردم و در این فکر بودم که طاها هم مثل دخترم است! ظاهرا بچه و خام و در باطن، پخته و عاقل! لبخند زدم اما گریه داشت! من با این سن و سالم، اندازه ی این دو نفر هم نتوانسته بودم، فکر کنم و به نتیجه ی خوبی برسم! برعکس تمام مدت با قضاوت های عجولانه و بی فکری های مدامم، گول فرشته ی شیطان صفتی را خورده بودم! این هم از اوضاع شرکت! حق با طاها بود. این یک بازی بچگانه بین من و ماهان بود و باید مثل یک مرد عاقل و بزرگ با این قضیه برخورد می کردم نه بچه ی ترسو و خام!
یک باره از روی صندلی بلند شدم. طاها با تعجب ایستاد و گفت:
- چی شد؟
- هیچی ... برو به کارت برس... باید برم سراغ ماهان!
لبخندی که روی لب های طاها نشست. برای من سرزنش آمیز بود! آه کشیدم و کت ذغالی ام را از روی چوب لباسی برداشتم:

@romangram_com