#شاهین_پارت_198

- آره ... حالا خوبم.
- خداروشکر ...
برای جواب لبخند زدم و طاها مردد سرش را پایین انداخت. زیاد نبود که می شناختمش ولی تمام حرکاتش را از بر بودم:
- چیزی شده بازم؟
سر بالا گرفت و سعی کرد بخندد اما خیلی زود لبخندش جمع شد:
- نه! یعنی ... شما نرفتید با اون آقا حرف بزنید؟
اصرارش سگرمه هایم را در هم کشید. با این که می دانستم منظورش ماهان است ، اما پرسیدم:
- کدوم آقا؟
- همونی که اذیت می کرد!
مشکوک خودم را جلوتر کشیدم:
- چرا این قدر گیر دادی که برم دنبال ماهان؟
قیافه ی طاها بهم ریخت. سرش را پایین انداخت و گویی روی میز چیز مهمی را گم کرده باشد، نگاهش هر ثانیه به طرفی می دوید!
- طاها؟ رک و راست بگو ببینم برای چی می گی؟
نفسی کشید. انگار می خواست تیر خلاصی بزند! چند لحظه نگاه مرددش روی من ماند و بعد باز به میز زل زد ، اما این بار فقط به قندان چینی !
- آقا... خب ... من فکر می کنم این جور خیلی بهتره. من زیاد نیست که تو شرکت شما اومدم. اما ... خب ... فضولی نیست به خدا. یه کم از این ور و اون ور شنیدم. و یه کمم خودم دیدم... توی این دو سه روز ... هم ... یه کم ... با اجازه ی شما تحقیق کردم!
ابروهایم با هم بالا پرید:
- در مورد چی تحقیق کردی؟
طاها چشم از قندان نگرفت!
- در مورد خانم یثربی و ...
آهسته سرش بالا آمد و بزاق دهانش را محکم قورت داد!
- من فکر می کنم خانم یثربی حق دارن...
- منظورت چیه؟

@romangram_com