#شاهین_پارت_197
- قربونت برم. عالی ... فقط... دلم برای تو تنگ شده حسابی. می گم من امروز عصر بیکارم میای با هم بریم بیرون؟
چشمانم را روی هم گذاشتم و نفسم را منقطع بیرون دادم:
- نمی دونم ... باید ببینم تا عصر چی پیش می اد.
- عزیزمم. می دونم گرفتاری. کاش بودم پیشت... الان دو تا بوست می کردم، حالت خوب می شد. با من باشه ، دوست دارم هر لحظه کنارت باشم !
از فکر این که با همین حرف ها، دلم را بی تاب کرده و گولم زده بود، منزجر شدم! پلک گشودم و صاف تر نشستم:
- ببخشید دل آرا الان تو شرکتم و کار دارم. اگر شد زنگ می زنم...
- آهان. باشه ، ببخشید مزاحم شدم. مرسی جواب دادی، حالم جا اومد.
ضربه ای به در اتاق خورد و گفتم:
- قربونت می بینمت فعلا ...
دل آرا خداحافظی می کرد و من به صورت خانم فراهانی خیره بودم :
- ببخشید اقای رئیس! اقای منصوری این جاست! می تونید ببینیدش!؟
نمی دانستم بخندم یا گریه کنم به حال خودم که این زن با من این قدر با عشوه و ناز حرف می زد! رو گرفتم و با دست اشاره کردم. نمی دانم خودش را به نفهمی زد یا واقعا نفمهید که در را بست و داخل اتاق شد. تعجبم را که دید، گفت:
- چی کار داشتین آقای آزادی؟
چند لحظه فقط نگاه کردم تا بفهمم موضوع از چه قرار است! نچی گفتم و به جای او، به صفحه ی لپ تاپم خیره شدم:
- خانم گفتم آقای منصوری بیاد تو! شما برو به کارت برس!
خانم فراهانی با همان عشوه، خنده ای کرد و به سمت در رفت:
- ببخشید من فکر کردم اشاره کردین که من بیام تو!
در که باز شد، چشم روی هم گذاشتم! کاش از دیروز برای منشی آگهی می کردم! طاها که سلام داد، پلک هایم را باز کردم:
- سلام طاها، خوبی؟
طاها سرجای همیشگی اش نشست و با لبخند سرش را تکان داد:
- ممنونم، شما بهتری؟ دیروز که خیلی تو خودتون بودی...
با تکیه زدن به صندلی، نفسم را بیرون فرستادم:
@romangram_com