#شاهین_پارت_196
شایلین در یخچال را بست و خواب آلود به من خیره شد. کمی فکر کرد تا کلمه ها را روی زبانش بنشاند:
- نه... برو!
می خواستم بروم اما پاهایم حرکت نکرد. مغزم دستور می داد، حرفم را بگویم و همین حالا، بهترین زمان بود:
- شایلین... من ... خیلی هم دوست دارم تو بیای شرکت... فکر کنم هم این جور برای تو خوبه. نه قصد درس خوندن داری و نه کار کردن ! حداقل می تونی یاد بگیری و بعدا به دردت می خوره...
شایلین، از یخچال فاصله گرفت و با خمیازه ای جلوتر آمد:
- من گفتم به خاطر دل آرا ...
- به هر حال، شرکت برای توست! تو تنها بچه ی منی. چه بهتر که یاد بگیری و بیای کار کنی... منم... دیگه خسته ام... چی بهتر از این؟
نگاه شایلین پر از شک بود. لبخند که زدم، شانه ای بالا انداخت و راه افتاد:
- نمی دونم چی می گی ... اما زودتر بهتره شر این دختره رو از سرت باز کنی. بعدش وقت زیاده ... گرچه من اصلا حوصله ی درگیر شدن ندارم!
چای ساز را که روشن کرد، لبخندم بیشتر جان گرفته بود! یاد خودم افتادم و پدرم و روزهایی که برایم وقت می گذاشت تا من وارد بازار کار شوم! باید برای شایلین بیشتر وقت می گذاشتم. رویاهای دیشب، دور از دسترس نبود. شایلین بی هدف و بی انگیزه بود و من باید، برایش کاری می کردم. نگاهش را که حس کردم، اهی کشیدم:
- امروز یه کم کار دارم... از فردا با هم می ریم شرکت! من مطمئنم تو از پس همه کارا برمی یای...
شایلین با ابرویی بالا افتاده نگاهم می کرد و من با گفتن خداحافظ از خانه بیرون زدم. مصمم بودم و حالا مطمئن هم شدم که باید همین کار را انجام بدهم. اصلا با کمک شایلین می شد خیلی کارها انجام داد. من سفر می رفتم و خودم با شرکت های خارجی طرف می شدم و شایلین می ماند و شرکت و کارهایش... آینده شیرین شده بود. رویایم جان گرفته و من حالا مرد خوشبختی بودم که دختر نوزده ساله ام، برخلاف تصوراتم، عاقل و دوست داشتنی بود.
با شجاعی، وکیلی که همیشه کارهایم را به او می سپردم، قرار ملاقات داشتم. هم راجع به اجناس قاچاقی که به دست پلیس افتاده بود و هم فکر واگذاری شرکت به شایلین... شجاعی خیالم را راحت کرد که خوشبختانه اسمی از من نبوده، اما اسم برند، کمی مشکل ساخته که خودش حل و فصل می کند. با شنیدن پشنهادِ واگذاری هم ، شوک زده ، لحظاتی خیره ام بود و با تمام توانش، سعی در منصرف کردنم داشت اما تصمیمم را گرفته بود! همین را به شجاعی گفتم و تکرار کردم که من هم مثل او، موهای سپید زیادی دارم که اتفاقا در آسیاب هم سفیدشان نکرده ام!
از دفتر شجاعی که بیرون آمدم، حالم بهتر شد. همین را می خواستم که نصیبم شده بود. حالا باید برمی گشتم شرکت و آن جا را برای ورود دختر آماده می کردم!
میز نازنین را خانم فراهانی، اشغال کرده بود! لبخندش با آن رژ لب صورتی پر رنگ، تعجبم را چند برابر کرد! اما خب فعلا راهی هم نبود! باید با این زن که از من هم دو سه سالی بزرگتر بود، فعلا می گذراندم! هم قدیمی بود و هم یک جور حکم آچار فرانسه را داشت! هر کاری از انبار داری تا حسابداری و ویزیتوری از پسش برمی آمد و حالا هم به این جا نقل مکان کرده بود!
به زحمت حرف هایش را گوش دادم و خواستم برای فردا و پس فردا، آگهی یک منشی با تجربه و ترجیحا، با سن بالا را بدهد! جواب فضولی هایش را با اخم دادم تا زودتر اتاقم را ترک کند! نوبت به رسیدگی به کارهایم شد. هنوز در لپ تاپم را باز نکرده بودم که صدای زنگ گوشی همراهم بلند شد. اسم دل آرا، اخم هایم را در هم کشید منتها، دلم بدجور بی تابی می کرد. یاد حرف های شایلین افتادم و سعی کردم دیگر اشتباه نکنم!
- سلام!
- سلام شاهین جونم، خوبی؟ چرا پس جواب نمی دی، به خدا نگرانت شدم.
منتظر به صفحه ی سیاه لپ تاپ خیره بودم تا ویندوز بالا بیاید:
- خوبم. دیروز خیلی گرفتار بودم. بعد گفتم دیگه نمی خواستم شایلین حساس شه.
- چیزی نپرسید؟ من بهش زنگ زدم، خیلی خوب بود. گویا اون روز با یکی از دوستای من حرفش شده و زودبرگشته خونه، خیلی حساس و زودرنجه!
- مهم نیست. تو چه طوری؟ خوبی؟
@romangram_com