#شاهین_پارت_195

شایلین بلند زیر خنده زد:
- خیلی ساده ای به خدا! اونم گفت باشه به همین سادگی !
مشکلات شرکت، در ذهنم می چرخید. حتی به زبانم آمد که به شایلین بگویم ، اما غرورم نخواست. این که در شرکت هم همین دسته گل را به آب داده ام و واقعا اوضاعم خوب نیست، شایلین را هم نا امید می کرد!
- پس باید چی کار کنم؟
شایلین به صندلی تکیه داد. صورتش حالت متفکرانه به خودش گرفت و انگشت سبابه اش به سمت من ماند:
- من امروز خیلی فکر کردم. یه کاری می کنیم. من بهش زنگ می زنم و اصلا به روی خودم نمی یارم و می گم می خوام شرکت پدرم کار کنم. خب ؟
- خب؟
- تو هم باهاش صحبت کن و بگو، خسته شدی از کار و منو راضی کردی بیام شرکت!
برایم جالب شده بود. آرنجم را روی میز گذاشتم و نزدیک تر شدم:
- خب این جور دل آرا چه طور ...
- می گم باقیشم ! باید بهش بگی که می خوای همه مال و اموالت رو به نام من بزنی. بهش بگو خسته شدی و دوست داری استراحت کنی و از این حرفا... منم خودمو می زنم به اون راه که نمی دونم و این جور شک نکنه. خودت می بینی اون وقت که بفهمه پولی نداری، بی سر و صدا ازت دور می شه!
به نقشه ی شایلین فکر می کردم و پر رنگ ترین قسمتش، رسیدن شایلین به شرکت بود! نمی خواستم متوجه وضعیت شرکت شود!
- خب ... یعنی شرکت رو ... من خیلی هم دوست دارم بیای ها... اما چی کار می تونی کنی ؟
شایلین بی حوصله از روی صندلی بلند شد:
- من اصلا خودم نمی خوام کار کنم! دنبالشم نیستم. اما خب این تنها فکریه که به نظرم رسید... دیگه باقیشو خود دانی!
آخرین کلمه را بعد از خروجش به زبان آورد. به ورودی آشپزخانه خیره بودم و ذهنم پریشان، همه جا می گشت. به بهانه ی چای ریختن بلند شدم . شایلین روی کاناپه دراز کشیده و هدفون روی گوشش بود! فنجان پر از چای داغ را که روی میز گذاشتم، همه فکرم معطوف نقشه ی دخترم شد. سبک و سنگین می کردم و دنبال ِ آخر خوش ماجرا بودم. گرچه بودن شایلین در شرکت، فکر قدیمی ام را وسعت بیشتری داد! خستگی ! شایلین نقشه کشید اما من واقعا خسته بودم. از زندگی ... شرکت ... از کار و دوندگی هایش... فکر بدی هم نبود. هم از دست دل ارا راحت می شدم و هم از همه ی ان چه تا حالا ، زنجیرم کرده بود! رویاهایی از گوشه و کنار قلبم، به سمت ذهنم هجوم می برد. رویاهایی که توانایی انجام یک تصمیم بزرگ را داشت. فکر خسته و روح سرگردانم، پشتیبان محکمی برای رویاهایم شد و تا زمانی که برای خواب به تخت بروم، قاطعانه به فکر فرار بودم و بس !

*

صبح برایم جور دیگری شروع شده بود. حس و حالم، نه مثل دیروز بود و نه مثل روزهای قبل از آن! درگیر خلا شده بودم. بی خیالی نبود، اما، گویی پایان خط را می دیدم و هم چنین کسانی که همه از من جلو زده بودند! پاهای خسته ام، توان ادامه دادن نداشت و ترجیح می دادم به جای تلاش برای رسیدن به آخر خط، گوشه ی جاده بنشینم و نفسی تازه کنم!
از اتاقم پا بیرون گذاشتم و شایلین، وارد آشپزخانه شد. قبل از این که سوییچم را بردارم، کنار ورودی آشپزخانه ایستادم:
- من دارم می رم، کار نداری؟

@romangram_com