#شاهین_پارت_193

شرکت و مشکلاتش برایم مهم بود اما، اتفاقی که صبح افتاده و اسم دل آرا، نمی گذاشت زیاد درگیر شرکت شوم. باز هم رسیده بودم به فرار! شرکت را همین طور واگذار می کردم و با پولی که برایم می ماند، می رفتم یک گوشه ای تا دوباره زمان، کمکم کند، سرپا شوم. به فکرم رسید به حامد زنگ بزنم، اما ... چه طور گزارش این همه حماقت را می دادم؟
تنها آه و حسرت بود و بس! نزدیک ساعت چهار بعدازظهر، دل آرا به گوشی زنگ زد، وقتی جواب ندادم، پیام داد که نگران شده و دوست دارد من را ببیند. یاد حرف های صبح شایلین افتادم. شایلین با تمام بچگی، از من فهمیده تر عمل کرده بود. پس تصمیم گرفتم، طبق خواسته ی او، با آرامش رفتار کنم. پیام کوتاهی دادم که گرفتارم و او هم گویا باور کرد که دیگر پاپیچ من نشد.
از شرکت که بیرون می رفتم، احساس صد سال پیری داشتم! باور کردنی نبود، در کم تر از یک ماه، زندگی ام این جور بهم بریزد. سفارش های برگشته و اجناسی که خریدار نداشتند. قرارداد های فسخ شده و چک هایی که باید خودم پر می کردم... نه فکر تازه ای داشتم و نه حوصله ای برای عملی کردن فکر های قدیمی تر! شاید می توانستم این جور، جلوی ورشکست شدنم را بگیرم...
با همان شانه های افتاده، تا خانه رفتم. دوست داشتم، جایی دور از همه، کمی استراحت می کردم اما دیدن خانه ، یاد ِ دل آرا را پر رنگ می کرد. عصبانی شدم. نباید این قدر زود ، گول این دختر را می خوردم! چه طور ساده لوحانه پول هم به حسابش ریختم؟ مصمم تر از این که در این شرایط، هر طور هست، پول را از چنگش در بیاورم، وارد خانه شدم. شایلین، مثل هر روز دیگر بود! روی کاناپه دراز کشیده بود و فقط با دیدنم، کمی سرش را بالا ترگرفت. یک راست وارد اتاقم شدم. لباس هایم را عوض کردم و برای چند دقیقه ای روی تخت هم دراز کشیدم، اما بر خلاف تصورم ، خبری از شایلین نشد! ذهن کنجکاو و عصبی خودم، از جا بلندم کرد. به پذیرایی که رفتم، شایلین در همان وضع، دراز کشیده بود. سرکی به آشپزخانه کشیدم و با دیدن قابلمه ی کوچکی که دیروز دل آرا با خودش آورده بود، اخم هایم در هم کشیده شد!
چای ساز را روشن کردم و با لیوان آبی، به پذیرایی برگشتم. این بار نگاه شایلین، دقیق تر، رویم ماند. سرش را خم کرد و از پنجره بیرون را نگاه کرد، بعد نشست. هدفون را که برداشت، من هم روی مبل نشستم. لیوان را روی میز گذاشتم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. شایلین، بعد آهی که کشید، گفت:
- بهش زنگ نزدی که!؟
- اگر این قدر زرنگ باشه، مطمئن باش فهمیده تو به من گفتی همه چی رو!
- بفهمه!
کمی سرم را بلند کردم و با تعجب گفتم:
- بفهمه؟
- آره بفهمه!
خونسردی شایلین، کاملا بلندم کرد:
- نمی فهمم! تو صبح گفتی که بهش چیزی نگم الان ...
- من گفتم نرو بهش همه چیزو بگو! ازت سواستفاده می کنه بازم. من می شناسمش دیگه! به جاش یه کم سیاست داشته باش !
- چه طور؟
شایلین، اخم کرده، دستانش را روی سینه جمع کرد و به مبل تکیه زد:
- من خیلی فکر کردم. اون دنبال توست که ازت استفاده کنه. دنبال پولاته.
به ذهنم آمد که بگویم، کدام پول! اما به جایش گفتم:
- خب ؟
- خب نداره. باید یه جوری بهش بگی که پول نداری!
صدای قل قل جوشیدن آب، از جا بلندم کرد و شایلین گفت:
- این جوری دمش رو می ذاره رو کولش رو می ره...

@romangram_com