#شاهین_پارت_192
رویم را که برگرداندم. آه از نهادش بر آمد!
- وای ... حدس می زدم ... اون شب ... نباید این کارو می کردی!
برای تبرئه شدن از این بار شرم و حماقت، عصبی خودم را کنار کشیدم:
- نه! کی گفته ؟! اصلا... من خودم باهاش حرف می زنم. پولمم ازش پس می گیرم..
- بابا...
- بی خیال شایلین. چیزی که باید بدونم رو فهمیدم...
به سمت در رفتم اما شایلین باز هم از دستم گرفت و نگهم داشت:
- الکی داری فرار می کنی چرا؟ بهم بگو خب ! بذار کمکت کنم!
- لازم نکرده شایلین! مرسی که همینو گفتی. خودمم فهمیده بودم گرچه! مشکوک بود. حالام می رم پولمو ازش پس می گیرم..
- برات شر درست می کنه. من می شناسمش! کاری می کنه چند برابر اینی که دادی رو هم بهش بدی!
با اخم و عصبانیت به سمت شایلین برگشتم:
- یعنی چی؟ مگه شر هرته؟ این خبرا هم نیست.
- تو نمی شناسی بابا! خیلی ساده ای به خدا. اصلا این جور نمی شناختمت... اون فقط دنبال پولت راه افتاده. همینو بس و تا زمانی که بشه بتیغه، کوتاه نمی یاد!
دستم را از میان انگشتان شایلین کشیدم بیرون:
- غلط می کنه! عمرا بتونه!
پوزخند شایلین، از سیلی بدتر برایم بود!
- مشخصه که می تونه! نمی دونم چه طور ادعای زرنگیت می شه و تا حالا چه طور زندگی کردی! گیر آدم بد نیفتادی؟ ازت نا امید شدم حسابی !
دیگر کلمه ای برای جواب نبود! همه ی حرف های شایلین، حقیقت تلخ زندگی ام را به رویم می آورد. سوییچ را برداشتم و تا کنار در رفتم، دستم روی دستگیره بود که شایلین گفت:
- بابا... خواهش می کنم یه کم سیاست داشته باش. برنداری الان بهش زنگ بزنی و بگی همه چیزو فهمیدی! دیشب خودش شک کرده بود و هی ازم می پرسید که چه خبر و اینا! منم به روی خودم نیاوردم! خواهش می کنم شما هم سوتی نده، بذار یه کم فکر کنیم تا دیگه نتونه ازمون استفاده کنه. دختره ی کلاش ِ عوضی!
بی جواب از خانه بیرون زدم. سه کلمه ای که شایلین با حرص، به زبان آورد، در مغزم فقط تکرار می شد. با ماشین که از ساختمان بیرون آمدم، زنگ پیامک گوشی ام، سه بار پشت سر هم به صدا در آمد. اسم دل آرا را می دیدم و بیشتر متاسف می شدم برای این همه حماقت!
بعد از آن که بی هدف چندین بار خیابان ها را بالا و پایین کردم، خانم فراهانی ، یکی از کارمندان شرکت تماس گرفت تا یادم بیفتد نزدیک نه صبح است و باید بروم شرکت! نازنین نبود و باید در این شرایط کاری برای شرکت می کردم. روز به سختی و کندی گذشت. انگار در شرکت هم، همه متوجه شده بودند، پایان کار نزدیک است! هیچ کس دل به کار نمی داد. حتی تلفن هایی که یک سره به اتاقم وصل می شد هم خبر خاصی نداشتند! هیچ ... جای خالی نازنین، غمگینم می کرد. کلاهی که این بار گشاد تر بر سرم گذاشته بودند، تمام زندگی را از چنگم در می آورد و من فقط به نظاره نشسته بودم. طاها هم یک بار به اتاقم آمد و مختصر توضیحی در مورد سیستم ها و کارهای شرکت داد و رفت.
@romangram_com