#شاهین_پارت_191
انتهای جمله اش برایم جالب بود، روی مبل جلو آمدم و کنجکاو پرسیدم:
- منتها چی؟ بالاخره آدم سالمیه یا نه!
- تو نمی شناسیش! من می شناسمش!
- خب معرفیش کن که بشناسم!
شایلین آه کشان، به پشتی مبل تکیه زد:
- ببین من و دل آرا، از طریق دوستی مامان با خاله اش با هم دوست شدیم. از همون اول هم تمام زندگیشو چون می دونستم، نتونست بهم دروغ بگه و ازم استفاده کنه. گرچه ... به دخترا کاری نداره! دنبال پسرا و مردای پولداره!
ابرویم بالا رفت و شایلین سری از روی تاسف تکان داد:
- مثل تو ساده که این طور گولشو بخورن! پول بدن بهش و ... بیست تومن واسه تولد من بهش دادی؟ مگه چی کار کرده بود؟ من که این جا زندگی نکردم می دونم خیلی پول اضافه دادی! تو چه طور یه بار ازش نپرسیدی چه هزینه ای کردی مگه! چهار تا بادکنک و کیک و مشروب می شه این قدر؟
شانه هایم هر لحظه بیشتر سقوط می کرد. من ابله، چه طور همین حساب کتاب ساده را نکرده بودم؟ سرم با خجالت پایین افتاد! شایلین باز هم آه کشید و گفت:
- یه بیست تومن دیگه هم بهش دادی؟
سرم را که آهسته تکان دادم، او هم از حرص سکوت کرد. دیگر خجالت هم جواب کار من را نمی داد! چه طور مثل بچه های کوچک، گول ِ ظاهر دل آرا را خورده بودم؟ شرکت و نازنین و از طرفی دل آرا و ... برای بار اول بود، چنین دختری سر راهم قرار می گرفت و این قدر ساده هم سو استفاده می کرد! حالا مطمئن شدم داشتن رابطه و حرف هایش، همه و همه دروغی بیش نبود... باید هر طور که می شد، حال ِ دل آرا را می گرفتم. بدجور احساساتم جریحه دار شده بود و از طرفی، قلبم دقیقا شبیه احساسی که به نازنین داشتم، و رو دستی که خوردم، گوشه ای کز کرده و نا امید نشسته بود.
- بابا ...
سرم را کمی بالا گرفتم و شایلین، پرسید:
- ببینم ... ازت ... یعنی نخواسته باهاش ازدواج کنی؟ تا احتمالا از دست بابای نامردش نجات پیدا کنه!؟
این که دخترم، تمام کلک های دل آرا را می دانست، شرمگین ترم کرد. سرم پایین تر افتاد و شایلین ادامه داد:
- واقعا که ... دختره ی پر رو ... من اصلا فکرشم نمی کردم، شما بخوای این طور گولشو بخوری! مامان همچین همیشه می گفت، شما مرد زرنگی هستی و خوب بلدی دخترا رو روی انگشتت بچرخونی ... من چی فکر می کردم. اون وقت خیلی ساده گول این دختره رو خوردی؟ حتما تو فکر بودی ازدواجم باهاش کنی!؟
دیگر تحمل نداشتم! از جا بلند شدم و به کنار پنجره پناه بردم. صورت دل آرا هر لحظه در نظرم منفور تر می شد. حرف زدن مشکل بود. آن هم در مورد حماقتم! دقیقا زمانی که در شرکت هم مشکل داشتم، دل ارا قصد سو استفاده داشت. دست شایلین روی ساعدم نشست و من بازهم به چشمان دخترم خیره شدم. شاید اگر شایلین نبود، دل آرا هم من را نمی دید و اصلا مشکلی به وجود نمی آمد. منتها ... چه قدر بودنش حالا به وقت و به زمان بود... چه قدر احتیاج به حرف هایش داشتم. به نگرانی ها و نصیحت هایش ... لبخند زدم و شایلین، با نفسی که بیرون فرستاد، گفت:
- یه سوالی بپرسم راستشو بهم می گی... من مطمئن نیستم فقط ... می خوام از خودت بپرسم ، بعد ببینیم چی کار می شه با دل آرا کرد.
- بپرس ...
- تو ... تو که باهاش رابطه ... یعنی منظورم... رابطه ی جنسیه! باهاش ...
نگاهم را دزدیدم و خواستم از زیر نگاه شایلین فرار کنم، اما او دستم را محکم تر گرفت:
- ها بابا؟
@romangram_com