#شاهین_پارت_189
- چرت و پرت تحویل من نده، شایلین... برو ...
داخل حمام شدم و در را محکم بستم. خوشبختانه، بعد از لحظه ای سکوت، صدای بهم خوردن در اتاق را شنیدم تا نفس عمیقی بکشم! اتفاقی که در این چند روز، از آن واهمه داشتم، رخ داد. ذهنم پر از اتفاقات بهم ریخته ی دور و برم شده بود. باید کمی تمرکز می کردم و فعلا، همین چهار متر حمام، بهترین جای ممکن بود . شیر آب را باز کردم و خیره به آینه ای که بخار می گرفت، دنبال راه حل هایی بودم که هر کدام ازاین مشکلات را حل کند!
**
خودم می فهمیدم عصبی و پر استرسم، منتها، باز هم سعی می کردم به روی خودم نیاورم! از دیروز غروب تا حالا که ساعت هفت و نیم صبح بود، داخل اتاقم سنگر گرفته بودم! بیرون و اتفاقات دیروز، ترسناک و عجیب بودند! یک باره زندگی ام، این طور بهم ریخته و من، اصلا توانایی درست کردن اوضاع را نداشتم. دیشب بعد از مروز گذشته ، مطمئن شدم تمام مدت، سایه های قابل اتکایی کنارم بود. سایه هایی که هر زمان نیازشان داشتم، حضورشان پر رنگ می شد و کمک می کردند اوضاع را مرتب کنم. اما حالا ... شبیه آدمی بودم که صبح بیدار می شود و تمام قبیله اش را قتل عام شده می بیند! من قدرت انتقام را نداشتم و به نظرم تنها راه حل، فرار بود. فرار به یک قبیله ی دیگر برای زندگی تازه!
همین مصمم ترم کرده بود که فکری که خودم هم می دانستم بچگانه است را عملی کنم! تمام مدارک مهم را داخل کیف گذاشته بودم و حتی سه چهار دست لباس و وسایل شخصی ام را ، کنار چمدان داخل کمد گذاشتم! حالا باید از اولین جای ناامن، یعنی خانه، فرار می کردم!
با نفس عمیقی، در را آهسته باز کردم و سکوت خانه، جرات داد، پا به راهرو بگذارم. منتها همه چی تا همان جلوی پذیرایی خانه، به همان شکل آرامش دهنده باقی ماند! شایلین، رو به من، با اخمی که به نظر هیچ جوره از روی پیشانی اش خط نمی خورد، روی مبل نشسته و نگاهم می کرد! این که هدفون نداشت و خبری از آیپد و موبایلش نبود، تمام مغزم را از راه های فرار خالی کرد! شایلین این جا بود و می دانستم مجبورم خواهد کرد تا با او رو به رو شوم!
دست روی صورتم کشیدم و باز هم اجازه دادم، مغزم تمام تلاش هایش را برای حفظ خونسردی و عادی جلوه دادن قضیه انجام بدهد! لبخندی لب هایم را بالا کشید و به سمت در راه افتادم:
- صبح بخیر! چه زود بیدار شدی؟
- بشین بابا ! می خوام باهات حرف بزنم!
فقط باید دستم را دراز می کردم، سوییچم را برمی داشتم و با سه قدم از خانه خارج می شدم ولی پاهایم به زمین چسبیده بودند! باز هم دنبال ِ راه فرار می گشتم که دستم را شایلین کشید و من ِنود کیلویی را به راحتی به سمت خودش برگرداند!
- با توام!
بزاق دهانم را به زحمت قورت دادم! میان چشمان شایلین، حقیقت های تلخی پرسه می زد که اصلا شنیدنشان را دوست نداشتم!
- من... دیرم شده... حالا غروب...
- خواهش می کنم بابا! آخه تو چه قدر بی فکری! می شه بشینی؟
زبانم هم مثل پاهایم، فلج شد! شایلین جلوتر آمد و گفت:
- راستشو بهم بگو ، تو با دل آرا ... یعنی ... باهم رابطه دارین؟
دیگر همان بزاق را هم نمی تونستم قورت بدهم! ذهنم دنبال نفی کردن ماجرا بود و قلبم دوست داشت بگوید، دل آرا عزیزتر از آنی ست که او فکر می کند! اما سکوت کردم و شایلین ادامه داد:
- آره بابا؟ جریان این دیدن ها و اون ... روز بعد از تولدم ... شما و ... آره؟
نمی خواستم به دخترم دروغ بگویم و از طرفی، اقرار به خطایم هم سخت بود! غرورم می شکست، آن هم زمانی که مطمئنش کرده بودم، زندگی آرام و سالمی دارم!
- بابا، تو چی از دل آرا می دونی؟ بهم بگو چه قدر باهاش رابطه داری؟ فقط دروغ نگو که متنفرم ازش!
@romangram_com