#شاهین_پارت_188

- در مورد همه چی! فکر می کنی من بچه ام؟ ها؟ نوزده سالمه! شنیدی؟
شبیه پسر بچه ی شش ساله ای شده بودم که مادرش، مچش را گرفته بود! بزاق دهانم را قورت دادم و باز هم حاشا کردم!
- یعنی چی؟ معلومه که بچه نیستی!
- پس گولم نزن! تو با دل آرا رابطه داری درسته؟
صریح و بی پرده، زده بود به هدف! می شناختم خودم را، خیلی زود خودم را لو می دادم! رو گرفتم و به سمت حمام راه افتادم تا باز هم سوراخ جدیدی برای پنهان شدن، پیدا کنم!
- چی داری می گی؟ من ...
ساعدم میان انگشتان شایلین اسیر شد:
- بابا خواهش می کنم برای من فیلم نیا! همون شب تولدم متوجه شدم خبریه! ناز و ادای دل آرا و اون حال پریشونت! تابلو بودین! حالام منو دک کردی بیرون و اوردیش خونه!
واقعیت بود، اما شنیدنش از زبان شایلین تلخی اش را زهر مار می کرد!
- چی داری می گی شایلین ؟ اینا ...
دستش را به سمت صورتم گرفت و برعکس نگاه فراری من، به چشمانم زل زد:
- گفتم منو گول نزن! بدم می یاد یکی باهام این طور برخورد می کنه!
- داری اشتباه می کنی، چیزی بینمون نیست!
پوزخند شایلین، عصبانی ترم کرد. دستم را عقب کشیدم و شایلین با صدایی که بالا رفته بود، گفت:
- چیزی بینمون نیست؟! هه ... چه قدر مسخره! الان من با دوست شما تو این خونه بودم، شما چه فکری می کردی؟ باور میکردی می گفتم چیزی بینمون نیست؟ مسخره ست... حرفات خیلی مسخره س. حداقل رو کاری که کردی باش! خجالت آوره!
سرزنش هایش، غرورم را جریحه دار می کرد. اخم کرده چشم از او گرفتم و به سمت حمام رفتم:
- برو شایلین ... دیگه داری زیاده روی می کنی. اصلا دوست ندارم کسی تو زندگیم دخالت کنه...
- دخالت؟ اگر همچین اتفاقی برای من افتاد هم من به تو می گم دخالت نکن باشه؟
جلوی در حمام برگشتم و بلند تر از او فریاد کشیدم:
- تو بی خود می کنی! من پدرتم و تو دختر منی! اینو بفهم!
اولین بار بود بعد از سال ها، صدایم بالا می رفت. شایلین شوک زده شده بود، اما خیلی زود، خودش را پیدا کرد:
- هه! پدر و دختر! گذشت اون دوران پدر من! شما الان آدمی و منم آدمم! آپدیت کن خودتو!

@romangram_com