#شاهین_پارت_175

سرم برگشت و طاها، یک قدم برداشت تا پشت صندلی من بایستد:
- من به نظرم بهتره برین و با اون آقا صحبت کنید! این طوری هر روز بیشتر متضرر می شین. شاید با حرف...
نفسم را شکل یک آه ِنا امید، بیرون فرستادم و به دیوار کنار پنجره تکیه زدم:
- خوبه تو از ماجرا خبر داری! آدمی مثل اون که این قدر کوته فکره، با حرف، می شه باهاش کنار اومد؟ تو نمی شناسیش...
- ولی آخه... این جور که نمی شه. مثل میدون جنگ شده! هر لحظه آدم باید منتظر یه اتفاق جدید باشه تا تلفات بده!
شانه ای بالا انداختم و طاها تا کنار پنجره آمد:
- کسی نیست که بشه رابطش کرد؟ دوستی ، آشنایی؟
- نه، کی هست؟ تنها دوستی که می تونست کاری کنه، حامد بود. اونم الان ایران نیست و ...
نتوانستم بگویم، به خاطر خانواده اش، ترجیح داده است خودش را درگیر این مشکل من نکند! طاها آهی کشید و به سمت در راه افتاد:
- نمی دونم، این تنها پیشنهادی بود که به ذهنم می رسید. من برم به کارم برسم، اگر هر کمکی از من برمی اومد، لطفا بگین.
کنار در برگشت و لبخند زد تا لب های من هم ، بی اراده، بالا بروند! با رفتن طاها، باز هم تنها شدم و ذهنم، هر کجا خواست مرا برد! از نوجوانی و جوانی ام، تا روزهایی که مرجان بود و آبرویی که برایم نگذاشت!
عجیب بود که در اوج عصبانیت، بی خیال نشستم و از دوربین ها، به جای خالی نازنین چشم دوختم! به حدی نا امید و درمانده شدم که تا ساعت دو بیشتر نتوانستم تحمل کنم. از اتاق بیرون زدم و با تعطیل کردن ِ همه ی کارمندان، از شرکت بیرون آمدم.
دوست داشتم بجنگم اما ... احساس خستگی و یاس شدیدی که تمام جانم را گرفته بود، نمی گذاشت. یک نفر تکرار می کرد که این پایان ماجراست... سوار بر ماشینم، بی جهت، خیابان ها را بالا و پایین می کردم. کمی بعد، خسته از این وضع، کنار خیابان ماشین را نگه داشتم و با گذاشتن سرم روی فرمان، به زیر پایی و کفش هایم زل زدم. برای چهارمین بار بود که تلفنم زنگ می خورد. منتها اصلا دوست نداشتم، جواب تماس کسی را بدهم. اما این بار، برگشتم و از روی صندلی عقب، کتم را برداشتم . گوشی را در آوردم و تماس قطع شد. نگاهی به تماس های از دست رفته ام انداختم . اسم دل آرا، میان اسامی که می دیدم، جالب توجه تر بود! مخصوصا این که چند پیام هم برایم فرستاده بود. پیام هایی که همه برای تشکر کردن بود!
چرا دلم خواست به او زنگ بزنم، دلیل موجهی نداشت! شاید تکرار آن دوستت دارم ها که در همه ی پیام هایش داشت. یا شاید... عکسی که دیشب برایم فرستاده بود! عکسی که با یادآوری اش، نتوانستم جلوی چشمان حریصم را بگیرم و زل زدم به دختری که در عکس میان حیاط باغ مانندی نشسته بود!
بالاخره ذهنم را راضی کردم و شماره را گرفتم تا خیلی زود، صدای دل آرا، حریمی میان بدبختی ها و زندگی عادی ام، باشد!
- سلام شاهین جونم، چه قدر دلم برات تنگ شده بود... خسته نباشی.
دست خودم نبودم که قبل از کلمه ای، آه روی زبانم می گشت!
- سلام... ممنونم. کار داشتی زنگ زدی؟
- نه عزیزم. اول که دلم تنگ شد. بعدش.. می خواستم ازت تشکر کنم. تو چه قدر خوبی اخه... دهن بابامو بستم، خیالم راحت شد.
- خب ... خداروشکر.
بالاخره دل آرا متوجه حال بدم شد!
- شاهین؟ چیزی شده؟ چرا این قدر پکری تو؟

@romangram_com