#شاهین_پارت_174
- اقای آزادی؟ حالتون خوبه؟ اتفاقی افتاده ؟
- کار خودشه بازم! اینم آخرین کاری که از عهده اش براومد!
- کی آقا؟
- نازنین!
طاها با بهت کمی سرش را پایین اورد تا رو به صورت من باشد:
- خانم یثربی؟ چی کار کرده مگه؟
ضربه ای که به در خورد، مسیر نگاه هر دویمان را تغییر داد. به زحمت زبانم چرخید تا بگویم :
- بله؟
چند لحظه ی بعد، محمد رضا، یکی از کارمندان شرکت، وارد اتاق شد. از قیافه اش قابل حدس بود که خبر به گوش او هم رسیده! بعید هم نبود! او مسئول تحویل بارها و انبار دار من بود. با دیدن طاها، در را نبست و گفت:
- آقا باید با شما صحبت کنم!
با تمام سختی، نفسم را بیرون فرستادم. همه چیز به نظرم روی دور کُند زندگی در جریان بود! انگار لحظه ها کش می آمد و خسته کننده شده بود. حس مزخرفی که نا امید کننده بود. زبان روی لب های خشک شده ام کشیدم و با سر به در اشاره کردم:
- ببند اونو!
محمد رضا با تردید خواسته ام را انجام داد و من از روی صندلی بلند شدم. حرف ها در ذهنم می چرخید. اما به زبان راندنشان سخت بود. محمد رضا کلافه از سکوت، بعد پوفی که کشید ، گفت:
- آقا شنیدین؟ من چی کار کنم؟
- نمی دونم! ... ببین تو انبار چیزی نباشه فقط ... البته، هیچ اسمی از من نبود... منتها ... بازم کار از محکم کاری عیب نمی کنه!
- اما ...
بی حوصله دست در هوا تکان دادم و رو به پنجره ایستادم:
- برو محمدرضا، خسته ام... فقط جنسا رو چک کن که مشکلی نداشته باشن ...
محمد رضا حرفی نزد و صدای باز و بسته شدن در، خبر از رفتنش می داد. بودن طاها معذبم کرد. نیم نگاهی به سمتش انداختم اما به قدری در فکر بود که متوجه ی نگاهم نشد. دوست نداشتم از این مشکل هم بداند. ولی بدجور نیاز به هم دردی داشتم . حامد باز هم برایم پر رنگ شد. کاش این جا بود. به فکرم رسید تماس بگیرم اما حرف هایی که بار آخر بینمان رد و بدل شد، سستم کرد. شاید عجیب به نظر می رسید اما، اتفاق می افتاد! گاهی مطمئن ترین دوست و عزیز ترین آدم روی زمین، غریبه می شد و یک غریبه، نقش همان مطمئن ترین دوست را بازی می کرد! حامد و طاها برای من همین طور شده بودند! حامد دور شده بود و خواسته بود از پس مشکلم تنهایی بربیایم... گرچه خبر از اتفاقات اخیر نداشت و اگر می فهمید، چه قدر مواخذه ام می کرد. چندین بار از رابطه ی من و نازنین، شکایت کرده بود. نصیحتم کرده و گفته بود نباید اعتماد کنم... همان چیزهایی که او می دید و من نمی فهمیدم...
مایوسانه، آه کشیدم و سر تکان دادم. مطمئن بودم که لو رفتن محموله ای که، بار قاچاق من هم میانشان بود، از عهده ی نازنین و ماهان بر می آمد! نازنین در جریان ِ این سفارش بود و ماهان ...
- آقا ...
@romangram_com