#شاهین_پارت_176
- نه ... مهم نیست... خسته ام...
- بمیرم برات، دیشب کم خوابیدی آره؟ نمی تونی بری خونه استراحت کنی؟ ها؟
- چرا ... می رم اتفاقا ...
شیشه را کمی پایین کشیدم و سر و صدای ماشین ها ، باعث سوال دل آرا شد:
- تو ... کجایی؟ بیرونی؟
- آره ... تو خیابون!
نفسم را که بیرون فرستادم. دل آرا هم چند لحظه ای مثل من سکوت کرد. بعد با تردید گفت :
- شاهین... یه چیز شده به خدا! مگه نه؟ چرا این طور شدی؟ اگر خیابونی، من بیکارم، بگو کجایی ، آژانس می گیرم می یام پیشت ...
- نه ... لازم نیست.
پاکت سیگارم را برداشتم و با بیرون کشیدن یک نخ، دل آرا، دلگیر جواب داد:
- نه دیگه شاهین... من اصلا نمی تونم این جور تحمل کنم... خواهش می کنم... بهم بگو کجایی؟ خودم می یام به خدا ...
فندک داغ را به سیگار چسباندم تا دود گرمش، آرامش کاذبی را به جانم بکشاند. ذهنم بی جهت می گشت و زبانم سکوت کرده بود.
- شاهین ... خواهش می کنم. بیام پیشت؟ دلم خیلی هواتو کرده ها؟
حالا فقط به دل آرا فکر می کردم! اگر این جا بود، اوضاعم فرقی می کرد؟ مغزم درگیر تر از آنی بود که بخواهد فکر کند!
- تو کجایی؟
- من خونه ی خاله ام!
- حاضر شو... می یام من اون جا...
- وای شاهین، چشم چشم ... الان حاضر می شم...
خدانگهدار را زمزمه کردم و او هم با همان دوست دارم های همیشگی، تماس را قطع کرد. کار بیهوده ای بود، منتها دست من نبود. دلم می خواست کمی از این بحران دور شوم. احساس ورشکستی، حسی تکراری بود! به راحتی می توانستم بفهمم که خیلی نزدیک است. من جز این شرکت، دارایی دیگری نداشتم! حتی خانه ام هم اجاره ای بود.
بی خیالی ... تنها فکری بود که داشتم! مثل همیشه. من آدم ِ جنگ های سخت نبودم. نمی توانستم خودم را بیابم . فرمانده ای که بعد از شکست، به گوشه ی دنج یک روستای دور افتاده پناه می برد، تا لحظاتی را در بی خبری بگذراند. حالا شاید آینده، کسی پیدا می شد مثل حامد، که باز دستم را بگیرد!
ماشین را به حرکت در آوردم و فکر حامد، شبیه یک جرقه ی بزرگ در ذهنم زده شد. باید هر طور که می شد حداقل با حامد مشورت می کردم. مخصوصا در مورد اجناسی که قرار بود از طریق قاچاق به دستم برسد و حالا دست پلیس بود!
گوشی را برداشتم و همان طور که هم حواسم به خیابان بود و هم خاکستر سیگارم، شماره ی حامد را هم پیدا کردم. اما خیلی زود با صدایی که می گفت گوشی خاموش می باشد، تلفن را پشت فرمان انداختم!
@romangram_com