#شاهین_پارت_156

- چرا این قدر حساسی؟ شایلین که بچه ی چهار ساله نیست! می فهمه خب!
دست خودم نبود که حرف شایلین می رسید، اخم می کردم :
- بچه نیست اما من پدرشم! اصلا نمی خوام بفهمه بین ما چه اتفاقی افتاده!
- خب مثلا بدونه!
اصرار دل آرا، نگاهم را به سمتش کشاند:
- خیلی اصرار داری بدونه!؟
یک باره خندید و من با همان سگرمه های درهم، به جلو نگاه کردم. میان خنده هایش نام من را صدا می کرد اما بی توجه و عصبی؛ سعی کردم حتی نیم نگاهی هم به سمتش نیاندازم تا بالاخره آرام گرفت!
- خب ... ببخشید بابا. چرا ناراحت می شی؟ چیزی نگفتم که ! ندونه یا بدونه! به من مربوط نیست!
از عمد سرم را متمایل به پنجره کردم. دست دل آرا از همان لحظه، به جان بازو و بعد ساعدم افتاد! نوازش وار و مهربان... دستم را عقب کشیدم اما دل آرا بی خیال نشد!
- خیلی خب، ناراحت نشو دیگه. دو دقیقه پیش همیم لذت ببریم... ببین منو ...
حس کردم مادرانه قربان صدقه ام می رود! با محبت دستم را از روی دنده برداشت و بوسه ای رویش گذاشت تا من بیشتر ناز کنم! جواب که ندادم، خودش را جلو کشید. انگشتانش را میان انگشتانم فرو کرد و به جای دنده، روی پای من گذاشت:
- شاهین جونم؟ ببین منو! الکی ناراحت نشو . شوخی کردم دیگه! بی جنبه بازی ممنوعه!
- بی جنبه بازی نیست! من حساسم روی دخترم. نمی خوام چیزی بدونه!
سر دل آرا نزدیک تر آمد و پر عشوه خیره ام شد:
- باشه عزیز من. ناراحتی نداره. نمی گم. مگه اصلا مرض دارم که بگم!؟
خودش را باز جلو تر کشید تا گرمای لب هایش را زیر گردنم حس کنم! سریع خودم را کنار کشیدم و نگاهی به خیابان انداختم:
- نکن بابا الان ماشینو می خوابونن!
- فدای سرمون !
باز خندید و انگار با هر خنده اش، اخمی از روی پیشانی من باز شد. نوازشش هایش روی پایم ، دوست داشتنی بود. باز سرعت ماشین را کم تر کردم و هوای تاریک ، آرامش خیالم را بیشتر کرد. آب، بدنم را سبک کرده بود و حالا با نوازش های دل ارا، خواب آلود تر می شدم. خمیازه که کشیدم، دل آرا آهسته به بازویم زد:
- نخوابی این طور!
لحظه ای به سمتش برگشتم. چشمانش میان تاریکی برق می زد. لب هایش کشیده شد و من یاد لحظاتی افتادم که برایم مشکل ساخته بود. لذت عجیبی زیر پوستم جریان داشت. تازه نبود، اما بدجور وسوسه انگیز! در این وضعیت اصلا دوست نداشتم، حالم بدتر از این شود! شیشه را پایین دادم و کمی روی صندلی جا به جا شدم. اما برای دل آرا هیچ فرقی نداشت! همچنان نیم تنه اش، متمایل به من بود و می توانستم نفس های گرمش را حس کنم!
دست روی صورتم کشیدم و به بهانه ی گرفتن فرمان، انگشتانم را از میان دستش نجات دادم. دل آرا کمی صاف تر نشست و پرسید:

@romangram_com