#شاهین_پارت_157
- خب ... از شرکتت چه خبر؟
سوال یک باره اش، حواسم را جمع کرد!
- هیچ! چه طور؟
- هیچی ... همین طوری. می گم کارمند خانم نمی خوای؟ من بیکارم بیام کار کنم اون جا!؟
این بار متعجب نگاهش کردم:
- کار کنی؟
- آره ... بیکارم خب!
- تو که گفتی پدرت اجازه نمی ده؟!
شانه اش بی قیدانه بالا رفت:
- خب اره ... اجازه نمی ده... اما... می شه یه طوری بشه که اجازه بده!
معنی چشمکش را نفهمیدم و پرسیدم:
- یعنی چی؟
دل ارا با آهی ، کاملا صاف نشست. آفتابگیر ماشین را پایین داد و در آینه، موهایش را مرتب کرد:
- اول تو بگو ببینم می خوای؟ من منشی خوبی می شما! همش حواسم بهت هست.
حرف هایش فکرم را معطوف شرکت کرد. او را جای نازنین دیدم و اتفاقات احتمالی بعدش را تجسم کردم! نفسی که دل آرا کشید و چراغ قرمز چهارراه، دلیلی شدند تا با دقت بیشتری به دل آرا نگاه کنم. سنگینی نگاهم، سر او را هم برگرداند. باز هم لبخند داشت:
- کاش می شد واقعا. خیلی دوست دارم کنارت باشم. تو خیلی مرد خوبی هستی شاهین.
سرش را کمی پایین انداخت و با سبز شدن چراغ، من هم خیره به جلو شدم
- هر چی از اون روز فکر کردم، دیدم نمی تونم از دستت ناراحت باشم. یه جور خاصی برام متفاوتی ... عجیبه که این همه مدت تنها زندگی کردی. من آرزومه که کاش زودتر می دیدمت.
حرف هایش هم جالب بود و هم قسمت مهمی ازمغزم را فعال می کرد!
- آدما تو برخوردای اول، اصلا اونی نیستن که فکر می کنی! این از بی تجربگیته ...
- قبول دارم، اما من بی تجربه نیستم!
با ابروی بالا افتاده نگاهش کردم. جدی به نظر می رسید!
@romangram_com