#شاهین_پارت_155
چند لحظه به جای خالی طاها نگاه کردم. اما در واقع فکرم درگیر ماهان و اتفاقات گذشته بود. یاد آخرین دیدارمان و حرف هایش، آه را از نهادم بلند کرد. چه طور یک نفر می تواند ده سال نقشه بکشد فقط برای انتقام؟!
چرا من این قدر ساده، از کار ماهان و مرجان گذشتم و بی خیال هر دو نفر شدم؟ حس بدی داشتم. این که باز هم رو دست بخورم ، ناراحت کننده بود. نگاهم به ساعت کشیده شد و از پشت میز بلند شدم. مشکل جدیدی به اسم دل آرا، برای خودم ساخته بودم! مشکلی که اصلا شرایط بزرگ شدن نداشت. باید هر طور که می شد، در نطفه خفه اش می کردم.
با همین فکر و البته پس زمینه ی زشتی که ماهان و نازنین برایم ساخته بودند، از شرکت بیرون زدم. کمی تنهایی و سکوت، آن هم در جایی که آرامش داشتم، لازمه ی آن لحظه ام بود. تا ساعت شش فرصت داشتم تا یک ساعتی را به استخر نزدیک شرکت بروم. تمام مدت دنبال ِ راه فراری می گشتم. گرچه چیزی قابل توجهی پیدا نکردم، اما همین آرامش، حالم را بهتر کرد.
راس ساعت شش، به خواست دل ارا، کمی پایین تر از خیابانی که به خانه ام می رسید، منتظرش شدم. انتظاری که چند ثانیه تنها طول کشید! از آینه می دیدم که با قدم های بلند، نزدیک می شود. شنل طوسی رنگی دور شانه هایش انداخته بود که با رنگ صورتی شال و کتانی اش، هارمونی زیبا را ساخته بود. وقتی کنارم نشست، عطر شیرین و ملایمش مشامم را پر کرد. بی فکر نفس عمیقی کشیدم و دل آرا با لبخند صورتی رنگش، زل زد به صورتم!
- سلام، خوبی؟
بی اراده لبخند زدم:
- ممنونم. تو چه طوری ؟
- خوب...
نگاهش را از من گرفت و به اطراف داد:
- بریم دیگه!
- کجا؟
همان طور که ماشین را به حرکت در می آوردم، برگشت و شانه ای بالا انداخت:
- نمی دونم! تو گفتی بریم بگردیم و یه شام بخوریم!
ابروی راستم کمی بالا افتاد، به ذهنم آمد که بگویم، حرف بزنیم! اما ...
- توی این ترافیک که نمی شه گشت! بریم رستوران آرمین. همون جا هم می شه حرف زد.
- خیلی هم خوب! موافقم.
باید از فرصت پیش آمده استفاده می کردم. کمی سرعت ماشین را کم کردم و پرسیدم:
- شایلین مشکلی نداشت؟ چیزی که بروز نداد؟
- نه! خیلی هم خوب بود.
- اصلا نمی خوام در مورد این مسئله چیزی بدونه
دل آرا کمی به سمت من برگشت و با چشمان تنگ شده پرسید:
@romangram_com