#شاهین_پارت_133

- چرا؟ دستتو بردار ...
- نمی تونم... خواهش می کنم..
- چرا آخه ...
آهسته لب زد:
- خجالت... می کشم ...
اخم هایم در هم فرو رفت. برای مطمئن شدن، نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
- کسی نیست که ...
اما انگار دل آرا نشنید، چون پر بغض تر هق زد!
- دل آرا ؟ من گیجم واقعا... احساس می کنم فراموشی گرفتم... چرا تو این جا خوابیدی؟ حالت خوبه؟
حرفهایم تلخ نبود. اما جدی و خشن ادا کردم . دل آرا دستانش را کمی عقب کشید و با اخمی که ابروهایش را در هم کشانده بود، به صورتم خیره شد:
- فراموشی ؟ شوخی می کنی! ها؟ نمی خوای که بگی چیزی یادت نیست و از این حرفا... تو خودت ... خودت گفتی ... مسئولیت همه چیزو قبول می کنی ...
حرفهایش، شوکه ام کرد. ساکت و بی حرکت که ماندم، سرش را با تاسف تکان داد و قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد:
- از همین می ترسیدم... همیشه از همین می ترسیدم... تو قول دادی شاهین...
ناباورانه تکرار کردم:
- قول؟ ... من ؟
- آره ... چه طور به این زودی زیرش می زنی؟ چه قدر من التماست کردم .... حالا ...
گریه اش بیشتر شد و قطرات اشک تند و تند روی نشیمن مبل می افتادند:
- از دیشب تا حالا ... درد کشیدم... این جا تنها... بیدارتم کردم، محل نذاشتی و ....
نمی توانستم و یا حتی نمی خواستم حرف هایش را باور کنم
- من؟ .... داری چی می گی تو؟
دوباره اخم میان چهره ی دل آرا نشست :
- من دروغ می گم؟

@romangram_com