#شاهین_پارت_134
پوزخند زد و به زحمت نشست:
- آره ، راسته ... شما مردا فقط دنبال خوشگذرونی خودتون هستید. اما ... شاهین خیلی نامردیه ... تو .. گفتی دوستم داری ... من گفتم ... دوستت دارم...
بینی اش را بالا کشید و اشک هایش را پاک کرد، بعد پتو را بیشتر کنار زد. اهسته بلند شد و انگار از دردی، صورتش در هم کشیده شد ، بعد گفت:
- پاشو تا بهت ثابت کنم...
راه افتاد و این طور به سختی راه رفتنش، قلبم را فشرده می کرد. در دادگاه بزرگی، تنها ایستاده و جرمم را ثابت کرده بودند! هیچ جای دفاعی هم نداشت! دل آرا کنار راهرویی که به اتاق ها می رسید، ایستاد و برگشت:
- پاشو!
گوش به فرمانش، به زحمت روی پاهایم ایستادم. دل آرا در اتاق کارم را باز کرد و یک آن نفسم قطع شد! دیشب جلوی چشمانم به تصویر در آمد. من و دل آرا ، در همین اتاق بودیم!. پشت سرش وارد شدم و دیدن گیلاس ها و بطری خالی، سر دردم را تشدید کرد. نفس های بلندم را به زحمت از ریه هایم خارج کردم. به دیوار کنار در تکیه زدم تا مبادا ، روی زمین بیفتم. دل آرا ، با موهای شلخته وار روی به رویم ایستاده و قطره اشکی روی گونه اش به راه بود.
- یادت افتاد آقا شاهین؟ تو مست بودی... من خیلی ...
سرم را با تاثر تکان دادم. دل آرا جلوتر آمد، دستم را گرفت و به سمت راهرو کشاند، در سرویس بهداشتی را باز کرد و کنار روشویی، قالیچه ی کوچکی که لوله شده بود را نشان داد، بعد آهسته و غمگین گفت:
- شستمش ... با ... همون حال ... بدم... که ...
صدایش را پایین برد و ادامه داد:
- شایلین نفهمه ... لباسای پاره م ... توی کیسه ی آشغاله ....
هق زد و من دیگر توان ایستادن نداشتم. کنار دیوار راهرو سر خوردم و نشستم. سناریوی وحشتناکی اتفاق افتاده بود که من ... نویسنده و بازیگرش بودم! دل آرا با سختی به سمت مبل رفت و شرمنده ، از دیدن لباس های شایلین، بر تنش، سرم را پایین انداختم. شبیه شیطان بزرگی خودم را می دیدم. هیچ وقت در زندگی ام، به اجبار و دروغ با زنی رابطه نداشتم. اما حالا ... دختری که با غصه روی مبل ، گریه می کرد، حاصل بی فکری و حال بد من بود.
دنبال راه حل می گشتم! یا بهتر فرار از این واقعیت ، آن حد که گفتم شاید این هم قسمتی از خواب دیشبم است! اما زمانی که نیشگون خودم را حس کردم و البته زمانی که صدای زنگ تلفن، بلند شد، مطمئن شدم، بیدارم! توان حرکت نبود. چهارمین زنگ تلفن، شایلین را از اتاقش بیرون آورد تا با تعجب به حال من ، نگاه کند! هنوز هیچ کدام حرکتی نکرده بودیم که صدای نازنین ، از دستگاه تلفن پخش شد !
- اقای آزادی؟ خونه هستید؟ حالتون خوبه؟ من هر چی به گوشی موبایلتون زنگ زدم جواب ندادین، نگران شدم ...
کمی مکث کرد و بعد با گفتن خداحافظی، تماس را قطع کرد. صدای بوق های ممتد که تمام شد. شایلین به سمتم آمد:
- بابا تو چرا این جا نشستی؟
به جای او، به پذیرایی خانه و مبلی نگاه کردم که دل آرا رویش خوابیده بود. نباید اجازه می دادم، اوضاع از این خراب تر شود. ایستادم و گفتم:
- هیچی، سرم درد می کنه!
شایلین بی حرف به کارهایم دقت می کرد. کنار دل آرا رفتم و آهسته پتو را کنار زدم:
- این جا درست نیست که خوابیدی... پاشو بیا تو اتاق بخواب ....
دل آرا جواب نداد اما زمانی که خواستم بلندش کنم هم، ممانعت نکرد. دستش را گرفتم و همان طور که به سمت اتاقم می بردم، به شایلین گفتم:
@romangram_com