#شاهین_پارت_132
هر کلمه ای که شایلین ادا می کرد، ترس من بزرگ تر می شد. مطمئن شده بودم، حال بد دل آرا، تقصیر من است. شایلین کنار در منتظرم ایستاد و با تعجب و شک ، صورتم را وارسی می کرد!
می خواستم مسلط باشم اما آسان نبود. به زحمت پاهایم را حرکت دادم و کنار در رسیدم. شایلین حرکت کرد و من هم پشت سرش راه افتادم. زمانی که به پذیرایی رسیدم، روی مبل بزرگ، توجهم را جلب کرد. بزاق دهانم را به زحمت قورت دادم . شایلین کنار حجم پتوی روی مبل نشست و کمی پتو را عقب زد تا من موهای تیره رنگ دل آرا را ببینم. نمی خواستم نزدیک شوم . من همیشه از اتفاقات ناگوار ترس داشتم. توان مقابله ای نمی دیدم، حداقل در همان لحظه! باید کمی با خودم خلوت می کردم تا مشکلم را درک کنم که خب، همیشه این فرصت نبود!
شایلین نگاهم کرد و من ترسیده قدم برداشتم. به مبل که رسیدم، به صورت خیس از اشک دل آرا رسیدم. خبری از آن آرایش زیبا نبود و به جایش، زیر چشمانش سیاه شده و کبود بود. با دستمال دستش، بینی اش را پاک کرد . چشمانش شاید باز بود اما آن قدر پایین را می دید که من فقط مژه های بلندش را می دیدم. شایلین کمی رویش خم شد و پرسید:
- دل آرا بهتر شدی؟
هیچ حرکتی نکرد فقط باز هم بینی اش را گرفت! نگاه شایلین ، حواسم را جمع کرد، باید حرفی می زدم، نزدیک تر شدم و با همه ی قدرتی که داشتم صدایش کردم:
- دل آرا ؟
چشمان دل ارا برای لحظه ای بالا آمد. اما خیلی زود باز هم پایین را نگاه کرد. بعد پتو را آهسته روی سرش کشید. دلم لرزید. نگاهش آشنا بود. خاطراتی در ذهنم چرخ می خورد. لب های متورم و سرخش، من را یاد بوسه هایش می انداخت. سطل آب یخی روی تنم ریخت. شایلین می خواست پتو را بکشد و او مخالفت می کرد. نفسی کشیدم و قدم دیگری برداشتم تا کنار مبل باشم :
- شایلین ... می شه ....
نمی خواستم حساسش کنم، اما راه دیگری نبود:
- می شه بری تو اتاقت ... چند لحظه...
سرش بالا آمد. نگاهم کرد و یک باره بلند شد و بی حرف وارد اتاقش شد و در را محکم بست.
اوضاع خراب تر از آنی بود که فکر می کردم. روی زمین نشستم و آهسته پتو را کنار زدم:
- دل آرا ...
با دست پتو را نگه داشته بود. سرم را نزدیک بردم و گفتم:
- چی شده ؟ چرا ... چرا حالت بده؟
دلم می خواست بگوید، دلش گرفته و ماجرا برسد به زندگی شخصی اش! اما او گریه اش را بلندتر ادامه داد! با هیس من و یاداوری بودن شایلین، آرام گرفت اما هنوز هق می زد. به مغزم فشار می آوردم اما در شرایطی نبودم که چیزی به یاد بیاورم! و مهم تر از همه، باید خود دل آرا می گفت من بی گناهم تا باور کنم!
- دل آرا ؟ می شه بگی چی شده؟
پتو را به زحمت از دستش کشیدم و او صورتش را میان دستانش پنهان کرد. کلافه از وضعیتمان، نچی کردم:
- یعنی چی این کارا؟ دستتو بردار ببینمت ...
- نمی ... تونم...
راضی از این که حرف زده بود، گفتم:
@romangram_com