#شاهین_پارت_123
- ورق بیار یه دست بازی کنیم.
نگاهم به در کشیده شد:
- بد نیست؟
اخم های ارمین در هم کشیده شد. لبه ی کلاهش را بالا داد و دقیق تر به صورتم خیره شد:
- بد؟ نه! دارن خوش می گذرونن . به تو هم کسی فکر نمی کنه !
می شناختمش! به خوبی متوجه ی ارتباطی میان من و دل آرا شده بود. از روی مبل بلند شدم و به سمت میزم رفتم. ورق ها را که برداشتم و دوباره روی مبل نشستم، آرمین سیگارش را خاموش کرد. ورق ها را گرفت و ضمن بر زدنشان، زمزمه کرد:
- اخلاق دخترت خیلی شبیه خودته!
سیگاری از پاکت بیرون کشیدم و پرسیدم:
- از چه نظر؟
- خوشگذرونی! بی فکری ! خونسردی ! بی اهمیتی!
فندک روشن را خاموش کردم و خندیدم:
- مرسی ! دیگه؟
ارمین سرش پایین بود، لبه ی کلاه نمی گذاشت صورتش را ببینم . با ارامش دسته های ورق را جا به جا می کرد
- مراقبش باش. اینو دیگه جدی بگیر. سنی که داره، جایی که رشد کرده و ...
لبخندم جمع شد، او هم سرش را بالا گرفت و به سیگار خاموش گوشه ی لبم زل زد:
- پدر و مادر شدن مسئولیت سنگینه شاهین. هر کاری می کنی ... یا می کنه، به من که مربوط نیست. می دونی آدمش نیستم. اما خب ... حواست رو جمع کن... این دوستاشم ...
سرش را با افسوس تکان داد تا اخم هایم در هم فرو برود. ورق ها را به سمتم گرفت اما زمانی که حرکت نکردم، بی اهمیت و کمی عصبی، روی میز پرتشان کرد. نصیحت آرمین، مسئولیت را روی دوشم سنگین تر می کرد. باز از شایلین و آمدنش ترسیدم. ذهنم دنبال راهی می گشت که او را برگردانم . انگار با عذاب وجدان نبودنم در زندگی اش، بهتر کنار می آمدم تا با این بودن!
سکوت می خواستم! آرمین هم کاملا با این موضوع هم زیستی داشت! تا مجبور نمی شد، حرف نمی زد با غریبه ها که اصلا! یکی از تفریحات همیشگی مان ، همین در سکوت بازی کردن و سیگار کشیدن بود. کاری که بعد از چند ثانیه، اتوماتیک وار، انجام دادیم!
خبر رسیدن شام، من و آرمین را بالاخره از جایمان بلند کرد! در اتاق را باز کردم و متعجب از بوی سیگار و دودی که به راه افتاده بود، چند لحظه اخم کرده ایستادم! آرمین آهسته به پشتم زد تا راه بیفتم:
- برو!
سرم را کمی خم کردم تا بهتر بتوانم پذیرایی خانه را ببینم . موزیک ملایم ، دود و صدای پچ پچ و خنده ، از خانه ام ، یک کافه ی شلوغ ساخته بود!
@romangram_com