#شاهین_پارت_122
احساسم گنگ شد. حامد بهترین رفیقم بود. گاهی بحث می کردیم و جاهایی اصلا حرف هم را نمی فهمیدیم . اما باز هم بهترین رفیقم بود. مثل برادر . حس کردم کمی مزاحم زندگی اش شدم که این جور ، من را از سر خودش باز می کند.
- نه .... می خواستم حالتو بپرسم ... یگانه و بچه ها خوبن؟
- آره، مرسی، خوبیم ...
سرم را به پشتی مبل تکیه دادم:
- خداروشکر... تولد شایلین بود، گفتم دور هم باشیم. کاش بودین ...
- آره ... خیلی دوست داشتم ببینمش ... برای خودش خانومی شده نه؟
- اوهوم ... نوزده سالشه ...
هیجان اولیه ام، جایش را به غم سردی داده بود. این که نمی شود در این دنیا، حتی دوستی مثل حامد را برای خودم نگه دارم، رنج آور بود. مقصرش خودم بود. بعد از طلاقمان، زمانی که کار شرکت درست می شد، حامد پیشنهاد ازدواج با یکی از دوستان یگانه را داد، اما ... نمی خواستم اسیر زندگی متاهلی شوم و ... آینده و گذشته، شبیه دو لشکر بزرگ، جلویم صف آرایی کرده بودند و این من بودم که حیران، میانشان، تنها ایستاده بودم! تنهای تنها!
حامد صدایم کرد . لب هایم را به زحمت باز کردم و گفتم:
- خیلی دلم برات تنگ شده حامد. تو ... بهترین رفیق زندگی من هستی و بودی ...
سکوت شده بود. برای حامد شنیدن این جمله از زبان من، غیر باور بود. همان طور که خودم درک نمی کردم از کجا این جمله در دهانم گشت! اما حس همان لحظه و کاملا واقعی بود. حامد حرفی نزد، سرم را از مبل جدا کردم و نفسم را به آهستگی بیرون فرستادم:
- خب مزاحمت نمی شم، برو خوش باش، خیلی به خانوم و بچه ها سلام برسون .
باز هم سکوت شد. شاید چند ثانیه ای و بعد حامد آه کشان گفت:
- مواظب خودت باش... می یام تهران، یه سر بهت می زنم. شایلین رو ببوس ... کادوش طلبش! فعلا
با خنده خداحافظی کردم، اما عمیقا ناراحت شده بودم. بیشتر خودم را سرزنش می کردم برای این حال و روزم. گوشی را روی میز انداختم و سرم را میان دستانم نگه داشتم. اگر ازدواج می کردم، مسیر زندگیم بیشتر تغییر می کرد؟ هنوز ته قلبم راضی به این کار نبودم. حتی زمانی که به نازنین اصرار می کردم. یاد نازنین، اخم هایم را در هم فرو کرد. از صبح دوبار با طاها صحبت کرده بودم و مطمئن شدم که کارش را انجام داده است. باید زودتر از این قضیه سر در می آوردم. آن لحظه حتی به رفتن و صحبت با ماهان هم فکر کردم. بالاخره باید کاری انجام می دادم و شاید این یکی از بهترین کارهای ممکن بود.
در فکر بودم که اول ضربه ی ارامی به در خورد. تا سرم را بالا کردم، در باز شد و آرمین، سیگار به دست وارد اتاق شد.
- چه قدر با دوست دخترت حرف می زنی!
خنده ام گرفت :
- ساکت شدن؟
آرمین در را بست و رو به رویم نشست:
- مشغول خوردن و نوشیدن!
به مبل تکیه دادم، دست هایم را بالا بردم و سعی کردم خستگی بدنم را این جور کم تر کنم. آرمین پاکت سیگارش را روی میز انداخت و گفت:
@romangram_com