#شاهین_پارت_124

آرمین کنارم ایستاد ، هنوز دستش روی پشتم بود:
- من دیگه باید برم شاهین. امیدوارم شام باب میلت باشه!
چشم از خانه و مهمان هایش گرفتم :
- چرا الان؟ بمون خب شام رو !
- نه کار دارم ، می خوام یه سر بزنم به رستوران . تعارف نداریم که!
صدای دل آرا سر هر دویمان را برگرداند:
- آقا شاهین ، غذا رو اوردن ...
برگشتم . موهای رهایش، بالای سرش جمع شده بود. گرچه چیزی از زیبایی اش را کم نکرده بود. آرمین، به سمت در خانه به راه افتاد تا حواسم دوباره جمع او شود:
- فعلا شاهین! خوش بگذره بهتون!
با چشم دنبال شایلین می گشت. دل آرا نگاهی به من انداخت و بعد قدمی به سمت آرمین رفت:
- کجا؟ شام بخوریم ...
- نه ممنونم! من شام نمی خورم اصولا!
لبخند کج محوی زد و کلاهش را پایین تر کشید. رو به دل آرا گفتم:
- می شه به شایلین بگی بیاد، من نمی بینمش ...
دل آرا به سمت جمع برگشت بعد با دست دور ترین نقطه ی سالن را نشان داد:
- اون جاست...
معطل نکرد و راه افتاد. آرمین سر به زیر ایستاده و منتظر رسیدن شایلین بود. حس می کردم رنجیده خاطر است. نمی خواستم این دوستم را هم از دست بدهم. یک قدم کوتاه نیاز داشتم تا کنارش بایستم :
- کاش می موندی آرمین ... منم تنها بودم...
سرش بالا آمد. می خندید و با چشمکی گفت:
- فکر نکنم تنها باشی! در ضمن تو خوب بلدی با جوونا بگردی!
بی حوصله سر تکان دادم . دوست نداشتم آرمین برود. حس خوبی نبود. احساس گنگی داشتم. انگار نه انگار که این جا خانه ام است! حس غربت بود! تنهایی ...
- داری می ری؟

@romangram_com