#شاه_شطرنج_پارت_98

ابرويش را بالا مي دهد و مي گويد:
-نترس بابا. چيزي نگفتم.
فشار دستم را بيشتر مي کنم.
-مطمئني؟
چهره اش در هم فشرده مي شود.
-خل شديا. چي بايد بهش بگم؟ گفتم تو يه تصادف خونوادت رو از دست دادي. همين.
دستش را رها نمي کنم.
-ديگه چي؟
-گفتم فقط به خاطر اين که زودتر به اون نقطه اي که مي خواي، برسي، پات رو تو کفش اونا کردي.
پوزخند مي زنم و ولش مي کنم.
-باور کرد؟
دستش را مي مالد و با اخم مي گويد:
-معلومه که نه، ولي اون قدر بابت شرايط زندگيت متاسف بود که گير نداد. آخه تا دلت بخواد پياز داغش رو زياد کردم. خيلي ناراحت شد.
سرم را تکان مي دهم و مي گويم:

romangram.com | @romangram_com