#شاه_شطرنج_پارت_97
-از آدمي که سينوس و ريه و گلوش پر از چرکه، اين قدر سوال نمي پرسن. حالا هم لطفا برو بيرون. مي خوام لباسم رو عوض کنم.
سرش را عقب مي دهد و مي خندد.
-يعني الان روت نميشه جلو من لباس عوض کني؟
داغي شرم زير پوستم مي دود.
-نخير. مي ترسم تو يه وقت زياديت بشه.
بلندتر مي خندد و بر مي خيزد.
-باشه. راحت باش.
دستش را روي دستگيره مي گذارد. نگاه شيطانش را به صورتم مي دوزد و مي گويد:
-فقط بازم جهت اطلاع؛ همين نيم ساعت پيش که داشتين لباس عوض مي کردين، بنده بيدار بودم!
در يک چشم به هم زدن، دمپايي زردم را در مي آورم و به سمتش پرتاب مي کنم. جا خالي مي دهد و قهقهه زنان از در خارج مي شود.
چشمانم به در بسته شده خيره مي ماند. زهرخند، تمام صورتم را فرا مي گيرد. سايه ي امروز، همان شاه سياه هميشگي است!
از خروج اميرحسين که مطمئن مي شوم به بازوي پريسا چنگ مي زنم. آخش بلند مي شود. خشمگين نگاهش مي کنم. بهت زده مي گويد:
-چرا اين جوري مي کني؟
-ديشب به اميرحسين چي گفتي؟
romangram.com | @romangram_com