#شاه_شطرنج_پارت_96

دستش را روي شانه ام مي گذارد و مي گويد:
-تو چرا متوجه نمي شي؟ داروهاي قبليت رو درست استفاده نکردي. سينوس هات، ريه هات، گلوت، همه پر از چرکن! نمي بيني که چقدر غير طبيعي داغي؟ تو چطور آدمي هستي که با اين حالت مي توني سر پا بايستي و به کار فکر کني؟
کلافه مي شوم. از اين که درکم نمي کند. از اين که نمي فهمد مسکن من آن شرکت است!
-دکتر بايد عکسات رو ببينه، دارو واست بنويسه. بايد مطمئن شيم اون مخ نداشتت، مشکلي نداره! بعدش مي ريم خونه، صبحونه مي خوريم. مي خوابيم. استراحت مي کنيم. فردا هم مي ريم شرکت. اوکي؟
با حرص شالم را از دستش مي گيرم. گلوله مي کنم و روي تخت مي کوبم.
لبخندي که روي لبش مي نشيند، سريع رنگ مي بازد. از يخچال آب پرتقالي بيرون مي آورد و به دستم مي دهد و در حالي که با دقت زير نظرم گرفته، مي گويد:
-ديشب، اين برادر دوستت ... چي بود اسمش؟ آها! پويا! خيلي نگرانت بود. اين خرت و پرتا رو هم اون خريد!
چيزي آن پايين، درست توي عميق ترين قسمت دهليز چپم، تکان مي خورد! مردمکم مي لرزد، اما خودم را حفظ مي کنم!
آب پرتقال را ذره ذره مي خورم و مي گويم:
-هر دوشون رو از بچگي مي شناسم. يه جورايي با هم بزرگ شديم. درست مثل خواهر و برادر!
روي مبل مي نشيند و دست هايش را از دو طرف مي کشد و پاي راستش را روي پاي چپ مي اندازد.
-خواهر و برادر؟
تيز است. اين پسر خيلي تيز است!
بطري لامپي شکل را روي ميز مي گذارم و براي عوض کردن لباسم از جا بلند مي شوم و با خونسردي مي گويم:

romangram.com | @romangram_com