#شاه_شطرنج_پارت_95
-من تا رسيدن دکتر وقت ندارم. بايد برم شرکت!
اخم هايش را غليظ تر مي کند.
-يا همين الان دونه به دونه لباساتو با لباساي بيمارستان عوض مي کني، يا اينکه مجبور مي شم خودم اين کارو انجام بدم.
بي توجه به حرفش، کيفم را روي دوشم مي اندازم. با عصبانيت کيف را از دستم مي کشد. شالم را بر مي دارد.
-جهت اطلاع؛ من وقتي از خواب بيدار مي شم به طرز وحشتناکي بداخلاقم. اصلا هم حوصله ناز کشيدن و ادا و اطوار ندارم. عين بچه آدم برو بشين رو تختت و با اعصاب منم بازي نکن، وگرنه مجبور مي شم از روشاي ديگه استفاده کنم!
معترضانه مي گويم:
-امير!
با بي حوصلگي دستم را مي کشد و به سمت تخت مي برد.
-تا دکتر ويزيت نکنه از اين در بيرون نمي ري.
-من بايد برم شرکت.
اولين دکمه مانتويم را باز مي کند و مي گويد:
-بشين بابا. همچين ميگه شرکت، هر کي ندونه فکر مي کنه رييس مايکرو سافته!
دستش را مي گيرم و توي چشمانش خيره مي شوم.
-امير! چرا متوجه نمي شي؟ بايد برم. حالمم خوبه.
romangram.com | @romangram_com