#شاه_شطرنج_پارت_94

که تو خود را نگري
مانده نوميد ز هر گونه دفاع
زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني
چه نشستي غافل؟
کز گزندم نرهي، گرچه پرستار مني!
گرماي نصف و نيمه خورشيد صبحگاهي، تلخي و تيرگي جمعه سياه را محو مي کند. سر درد همچنان ادامه دارد اما وقتي براي استراحت نيست. نگاهي به اميرحسين که روي مبل گوشه اتاق خوابش برده مي کنم و بلند مي شوم. خوشبختانه سِرُم به دستم نيست. سرم گيج مي رود. دستم را به ديوار مي گيرم و آرام قدم بر مي دارم. کمد فلزي را باز مي کنم و مانتو و شلوار و شالم را بيرون مي کشم و مي پوشم. تيپ محشرم را از نظر مي گذرانم و لبخند مي زنم. مانتوي سبز، شلوار راحتي، شال زرشکي و دمپايي ابري زرد! از جير جير مبل مي فهمم که بيدار شده. بدون اين که بچرخم مي گويم:
-شانس آوردي واسه خودت اين جوري لباس ست نمي کني!
کنارم مي آيد. با اخم هاي درهم گردنش را ماساژ مي دهد و مي گويد:
-کجا به سلامتي؟
شالم را روي موهاي به هم ريخته ام مرتب مي کنم و مي گويم:
-خودمم دارم به اين فکر مي کنم که با اين تيپ خارق العاده کجا مي تونم برم.
بازويم را مي گيرد.
-تا وقتي دکتر ويزيتت نکنه جايي نمي ري!
به سمتش مي چرخم و به صورت بداخلاقش نگاه مي کنم.

romangram.com | @romangram_com