#شاه_شطرنج_پارت_93
نگاهم را به تاريکي محض پشت پنجره مي دوزم و زمزمه مي کنم:
-سرم خيلي درد مي کنه.
بغض دوباره هجوم مي آورد.
-کاش پريسا نرفته بود.
دستانش را از زير ب*غ*لم رد مي کند و با يک حرکت سريع در آ*غ*و*شم مي کشد. پيراهنش را مشت مي کنم. لبم را گاز مي گيرم؛ بلکه اين بغض نشکند. بلکه بيش از اين نشکنم، اما اشک است که مي ريزد. نه يک قطره و دو قطره، نه يک ثانيه و يک دقيقه! سيل وار! بي انتها! نبايد در اين آ*غ*و*ش بمانم. جايم اين جا نيست، مي دانم؛ اما التماس مي کنم. به صداي سياه التماس مي کنم: « تا همين سپيده صبح بهم وقت بده. تا همين سپيده! »
سرم را بيشتر توي آ*غ*و*شش فرو مي برم. دستانش حمايت وار و بي پروا، تن سرما ديده ام را نوازش مي کند و صداي آرامش، کنار گوشم، نجواي دلداري سر مي دهد. سعي مي کنم او را سامان فرض کنم، يا پدرم، اما نمي شود. صداي سياه نمي گذارد. سرم را بالا مي گيرم و توي چشمانش نگاه مي کنم.
-منو ببر خونه. از بيمارستان متنفرم!
با انگشتانش اشکم را پاک مي کند و مي گويد:
-بايد تحت نظر باشي. حداقل تا فردا صبح!
درازم مي کند و پتو را روي تنم مي کشد. کنارم مي نشيند و دستش را روي دستم مي گذارد. صداي سياه غلبه مي کند. لبخند مي زنم: « اگه پرستار بودي، حتما تو کارت موفق مي شدي! »
او هم مي خندد.
-تعداد شب هايي که بالا سرت بيدار بودم از دستم در رفته. يادم باشه مرخص که شدي خشکه باهات حساب کنم!
توي چشمانش خيره مي شوم. هنوز لبخند بر لب دارم.
آه، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق
romangram.com | @romangram_com