#شاه_شطرنج_پارت_92
موهايم را، تار به تار، نوازش مي کند.
-ديروقت بود. برادرش اومد دنبالش. رفت!
زمزمه مي کنم:
-برادرش؟ پويا؟
سرش را تکان مي دهد.
پوزخند مي زنم. حتي نخواسته مرا ببيند! باز پوزخند مي زنم. اگر اين مرد نبود، احتمالا تنها مريض بدون همراه اين بيمارستان، من بودم!
سعي مي کنم بنشينم. کمکم مي کند و در همان حال مي گويد:
-خيلي ترسونديم. داشتم ديوونه مي شدم.
نگاهش نمي کنم. دلم حرف زدن نمي خواهد.
-نمي خواستم بهت آسيب بزنم سايه. درسته عصباني بودم، اما نمي خواستم اذيتت کنم.
دستي به برآمدگي پشت سرم مي کشم و مي گويم:
-اگه مي خواستي آسيب بزني چي کار مي کردي؟
نزديکم مي آيد. قهوه اي چشمانش از هميشه روشن تر است. به زردي مي زند انگار!
-اين دفعه حاضرم خودمم باهات بيام پزشکي قانوني. هر چي بگي حق داري.
romangram.com | @romangram_com