#شاه_شطرنج_پارت_91
-سايه تنهاست. هيچ کسو نداره. خدا رو خوش نمياد!
خدا! لب مي زنم: « خدا! » نور خاموش مي شود. ديگر نمي چرخم.
-آخ خدا!
زور مي زنم تا اين پلک هاي سنگين از هم باز شوند. نمي توانم گردنم را بچرخانم. دستي صورتم را لمس مي کند. چشمان غمگين و مهربانش، پر از رنجش، پر از پشيماني، پر از درد است. سعي مي کنم به ياد بياورم. به مغز گيج و آسيب ديده ام فشار مي آورم. آرام آرام پرده ها کنار مي روند. با بغض مي گويم:
-پس همه چيز خواب بود.
صداي مردانه اش توي گوشم مي نشيند.
-چي خواب بود؟
آه مي کشم.
-بودن پدر و مادرم.
تخت از سنگيني اش فرو مي رود. دستانش لحظه اي صورتم را رها نمي کنند. مقاومت نمي کنم! منِ تشنه، اين محبت را پس نمي زند!
انگشتش را روي پلک هاي بسته ام مي کشد.
-بهتري؟
نيستم. بغض درصدايم مي شکند.
-پريسا کجاست؟
romangram.com | @romangram_com