#شاه_شطرنج_پارت_89
درد اگر سينه شکافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو!
استخوان تو اگر آب کند آتش غم
آب شو، آه مگو!
گوش به زنگ صداي در، روي تاب، توي حياط نشسته ام. بوق هاي ممتد ماشين، خبر از آمدن پدر مي دهد. با ذوق فرياد مي زنم:
-سامان بيا. بابا اومد.
و خودم بال در مي آورم و به سمتش پرواز مي کنم. به محض گشودن در و ديدن دوچرخه قرمز، در آ*غ*و*ش پدر فرو مي روم و مشتاقانه فرمان دوچرخه را از دستش مي قاپم. زيباتر از اين قرمز خوشرنگ، نگاه شفاف و پر محبت پدرم است. بابا! زمزمه مي کنم: « بابا! » من فقط چند ساعت است که او را نديده ام؛ اما چقدر اين بابا گفتن، غريب و دور به نظر مي آيد. به اندازه سال ها، باباي نگفته دارم! به لبخندش لبخند مي زنم. درد در سرم مي پيچد. ناله مي کنم:
-آخ بابا!
توي حياط، با دوچرخه دور مي زنم. مادر با شربت آلبالو بيرون مي آيد. پيراهن حريرش قرمز است. مثل دوچرخه من، مثل شربت آلبالو! نگاه پدر روي موهاي طلايي پر چين و شکنش مي لغزد. صدايش را مي شنوم:
-فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ!
صورت گلگون مادر را مي بينم که هنوز از اين نگاه هاي پدر، شرمزده مي شود. مادر محجوب من، مادر زيباي من!
از دامانش آويزان مي شوم.
-چرا من شبيه تو نيستم؟ چرا همه مي گن سايه شبيه خالشه؟
اين بغض هميشگي من است. من با داشتن چشم هاي عسلي، موهاي طلايي و پوست سفيد، شبيه مادرم نيستم. زيبايي وحشي و مثال زدني او را ندارم. از مخموري چشمان و سرخي لبانش بي بهره ام. ناز صدا و اندام پر کرشمه او، استثنايي است. پدر مي گويد: « مادرت استثناست! »
romangram.com | @romangram_com