#شاه_شطرنج_پارت_88
هيجان زياد، گلوي ملتهبم را کلاپس مي کند! لحظه اي نفسم تنگ مي شود. براي حفظ حياتم سرفه مي زنم. براي حفظ حياتم ناخوداگاه به دست حريفم چنگ مي زنم. ضربه محکمي که به پشتم مي زند، راه نفسم را باز مي کند. با ولع هوا را فرو مي دهم. ته مانده توانم، با اين بي نفسي از بين مي رود! با پشت دست، رد اشک هايم را محو مي کنم و با خستگي دراز مي کشم. تنهايي، جانم را گرفته. مقاومتم را در هم شکسته. روحيه مبارزه ام را سرکوب کرده!
گونه ام را به دسته مبل مي چسبانم و خس خس کنان مي گويم:
-ولم کن امير. حالم خوب نيست. جنگ رو بذار واسه يه وقت ديگه. از اين جا برو. خواهش مي کنم!
جواب نمي دهد. زمزمه مي کنم:
-جمعه ها تعطيله. اين يه روز رو بذارين به حال خودم باشم. اين يه روز رو بذارين با خودم باشم. فقط همين يه روز بذارين که خودم باشم!
نفس هاي عميق او، اکسيژن مغز مرا هم تامين مي کند! از گوشه چشم نگاهش مي کنم. چشمان باهوش و متفکرش را به من دوخته!
-به جاي بازي کردن با من، حرف بزن. بگو کي هستي. چي مي خواي؟ شايد بتونم کمکت کنم!
نه اشک هايم را باور کرده، نه اوج تنهايي و بدبختي ام را. سر و پاهايم را توي شکمم جمع مي کنم و مي گويم:
-بزرگ ترين کمکت اينه که تنهام بذاري!
خشمگين دستم را مي گيرد و با يک حرکت هيکل نحيفم را به طرف خودش مي کشد. استخوان ترقوه ام صدا مي دهد. حتي آخ بلندم هم از خشونتش نمي کاهد.
-سايه! بهت هشدار مي دم. ديگه منو بازي نده. چون ديگه گولت رو نمي خورم. اگه اين جوري اشک ريختن، ترفند جديدته، بايد بگم کور خوندي. يا همين الان مي گي دردت چيه يا ...
بي حال نگاهش مي کنم و به سردي مي گويم:
-همون يا!
صورتش از شدت خشم يکپارچه خون مي شود. با تمام قدرتش هلم مي دهد. نمي توانم خودم را نگه دارم. پشت سرم به شدت با دسته مبل برخورد مي کند. نفسم قطع مي شود و اين بار براي زنده ماندنم هيچ تلاشي نمي کنم. صداي سايه، سايه گفتن اميرحسين، ميان زمزمه هاي شبانه پدر گم مي شود.
romangram.com | @romangram_com