#شاه_شطرنج_پارت_86

-خدا؟ اگه ديديش سلام منو هم بهش برسون!
کوباندن در، اوج اعتراضش را نشان مي دهد!
غروب دلگير جمعه، با اين حجم فزاينده ابرهاي تيره، با اين سرماي خشک و کشنده، با اين زم*س*تان طولاني و ابدي، با اين تنهايي جذام گونه، قلبم را تحت فشار گذاشته! احساس مي کنم دست قدرتمندي روح و جانم را توي مشت گرفته و با تمام وجودش مي فشارد! حتي جغدم هم حاضر به شکستن اين سکوت وهم آور و دردناک نيست!
مقابل ميني بار شيشه اي مي ايستم و بطري هاي رنگارنگ را بررسي مي کنم. دستم را جلو مي برم و پس مي کشم.
چه فايده از م*س*تي وقتي که فراموشي و بي خبري نمي آورد؟
روي مبل دراز مي کشم و چشمانم را مي بندم. کلافگي فشار مي آورد. کوسن را ب*غ*ل مي کنم. فايده ندارد. پرتش مي کنم. صداي شکستن گلدان هم نمي تواند چشمان خسته ام را بگشايد. مي چرخم و سرم را توي درز بين پشتي و کفي مبل فرو مي برم. بغض هست انگار، اما اشک، نه! خودم را در آ*غ*و*ش مي گيرم. دستم را نوازش وار روي بازوهاي برهنه ام مي کشم. گويي گول مي زنم قلب تنها و بي کسم را! دلم باور مي کند. لب برچيده و بغض کرده، به خواب مي روم!
مي خوابم تا وقتي که گرماي دستانم روي بازوهايم شدت مي گيرد! آنقدر که پوستم مي سوزد. دستم را بر مي دارم اما منبع حرارت هنوز به قوت خود باقي است، منبع نوازش هم! مغزم آرام آرام شروع به فعاليت مي کند و حس بويايي ام را به کار مي اندازد؛ ديوان لوچه! چشمانم به يک باره باز مي شوند. مردمک گشاد شده ام نور را تاب نمي آورد. دستم را روي چشمم مي گذارم و مي چرخم. تنم در تماس با داغي بي حد جسمي است که خوب مي شناسمش. دستم را برمي دارم و نيم خيز مي شوم. کنارم نشسته. لبخند بر لب و آرام! نفسم را برق تند چشمانش قطع مي کند! شومي هدفش را از نگاهش مي خوانم! عقب مي روم تا آن جا که مي توانم، اما دسته مبل سدم مي شود. تلاش بيهوده ام، لبخندش را عمق مي دهد! لب هايم را به زور از هم باز مي کنم.
-اين جا چکار مي کني؟
مسخره ترين سؤال ممکن!
دستش را روي گونه يخ کرده ام مي کشد. چندشم مي شود. سرم را مي چرخانم. با خشونت چانه ام را مي گيرد و مجبورم مي کند توي چشمانش نگاه کنم. با نگاهش زجر مي دهد، شکنجه مي کند، هشدار مي دهد!
-از تهمت متنفرم. از نامردي خيلي بيشتر! رو دست خوردن از يه الف بچه داره اذيتم مي کنه!
سفيدي چشمانش به سرخي مي گرايد! سرم را تکان مي دهم بلکه چانه ام را خلاص کنم اما فشار دستش روي استخوان هاي فکم، دادم را به آسمان مي برد!
برق چشمانش خاموش مي شوند!
-تو اون گواهي چي نوشته بود؟ ت*ج*ا*و*ز همراه با خشونت؟

romangram.com | @romangram_com