#شاه_شطرنج_پارت_85

-قدم بعديت چيه؟
ذهنم را از اين همه تنهايي که هر بار به شکلي به زندگي ام هجوم مي آورد، دور مي کنم.
-نمي دونم. فعلا که همه چي خراب شده.
-خراب؟ چرا؟ الان که بازي به نفع توئه!
پاهايم را توي شکمم جمع مي کنم.
-نه، من اميرحسين و توجه محبت آميزش رو به خاطر اشتباهات احمقانم از دست دادم. آره، هدفم اين بود که اميرحسين رو تو مشتم داشته باشم، اما نه اين جوري. نه با زور و ارعاب! اصلا دلم نمي خواست از اون گواهي استفاده کنم. چون از نظر من فقط يه مدرک بود براي روز مبادا، ولي طوري پاشو گذاشته بود رو شاهرگم که واسه نجاتم مجبور شدم به اين حربه متوسل شم. شايد به ظاهر برنده باشم اما از دست دادن دوستي و اعتماد اميرحسين و همين طور خروج تو از اون شرکت يه باخت خيلي بزرگه!
م*س*تقيم و تيز نگاهم مي کند.
-خب حالا مي خواي چي کار کني؟
موهايم را چنگ مي زنم و روي سرم جمع مي کنم.
-بازي سخت تر شده. اين همه زحمت کشيدم که اميرحسين رو حذف کنم، غافل از اين که مغز متفکر پشت پرده و بازيگردان خودشه. بايد رو کارمون متمرکز شيم. مي خوام فعلا از سيستم دفاعي استفاده کنم. تا اطلاع ثانوي حمله اي در کار نيست!
از جا برمي خيزد. کيفش را روي دوشش مي اندازد و مي گويد:
-من که حريف تو نمي شم. به حرفامم که گوش نمي دي اما بازم تاکيد مي کنم. اميرحسين با پدرش متفاوته. اگه اون جوري مقابلت گارد گرفته بود و مي خواست اذيتت کنه فقط به خاطر کلاهي بود که سرش گذاشته بودي. تاکتيکت رو در مورد اون عوض کن. نمي خوام پس فردا شرمنده اون و خداش بشي.
هــه، خدا!
سرد نگاهش مي کنم. دلم به گفتنش راضي نيست. هنوز راضي نيست؛ اما مي گويم:

romangram.com | @romangram_com